فرهنگسرای اسپرانتو در ایران
حجاب سکوت
حجاب سکوت

حجاب سکوت

«حجاب سکوت » نوشته Djura با ترجمه‌ی Henri Castiau به زبان اسپرانتو در سال ۱۳۹۳ توسط نازی صولت به فارسی ترجمه شده است و اختر اعتمادی آن را ویراستاری کرده است اما به علت حاکمیت سانسور ایدئولوژیکی امکان انتشار کلاسیک…

‘Senfina liberec

‘Senfina liberec آهنگی است که به مناسبت سومین کنگره‌ی ملی اسپرانتو در ایران توسط Adamido Zima سروده و ساخته شده است.این برای اولین بار است که یکی از اسپرانتودانان جوان ایرانی خواننده ترانه‌ی اسپرانتویی است که شعر و آهنگ آن…

نوزاد
نوزاد

نوزاد

گئورگی میهالکوف برگردان: ا. فکـری آلکسی کنار در ایستاده بود. ‌خواست برود. درنگ کرد و نگاهی به پدرش دن انداخت. دن می‌دانست پسرش چه می‌خواهد بگوید. آلکسی به خود اجازه دخالت نمی‌داد. شاید هم داشت فکر می‌کرد چطور سر حرف…

پاییز بوداپست
پاییز بوداپست

پاییز بوداپست

گئورگی میهالکوف برگردان از اسپرانتو: ا. فکری *** اوا چیزی از جنگ نمی‌دانست. او بعد از آخرین جنگ جهانی، که برایش چیزی دور و غیرقابل درک بود، به دنیا آمد. ولی هیچ‌گاه چیزی را که شبیه جنگ بود و زخمی…

خدا را شکر
خدا را شکر

خدا را شکر

ادموند گریملی اِوانس  ترجمه به فارسی: بهار مرادی ♦ ماریا از پله ها بالا رفت، به سمت بخش بیماران سرطانی. جایی که پله ها به سمت چپ می‌چرخید، از فرط خستگی لحظه‌ای ایستاد. ده ساعتی بود که روی پاهایش ایستاده بود،…

کتاب ” ادبیات امید”
کتاب ” ادبیات امید”

کتاب ” ادبیات امید”

ادبیات، هنر در کلام است. “ادبیات امید” پاسخی است که دکتر ناصرالدین صاحب‌الزمانی، پدر اسپرانتو در ایران، به این پرسش، در سال ۱۳۵۶ / ۱۹۷۷ داده است که: “آیا به اسپرانتو هم می‌توان آثار ادبی آفرید؟” و “آیا اسپرانتو در…

حسن با دل و جرأت‌
حسن با دل و جرأت‌

حسن با دل و جرأت‌

آقامعلم دونکوف ساکت بود و از پشت پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. پسرک ۱۲-۱۰ ساله کولی، با شنلی بلند، که تقریباً تا روی زمین می‌رسید، در پیاده‌رو راه می‌رفت. کلاهی شبیه کلاه‌شاپو بر سر داشت، اما لبه پهن آن کاملاً…

شکار قرقاول
شکار قرقاول

شکار قرقاول

گئورگی میهالکوفبرگردان از اسپرانتو: ا. فکـری محل پرورش قرقاول بیرون شهر در دره طلایی قرار داشت. کسی درست نمی‌دانست چرا اسم اینجا را دره طلایی گذاشته‌اند. بعضی می‌گفتند به خاطر این‌که زمانی در این شهر معدن طلا وجود داشت. عده‌ای…

اولاد پسر

گئورگی میهالکوف کارینا چند ماه پیش به این خانه آمد. محله جدید را که آرام، ساکت و نزدیک مرکز شهر بود دوست داشت. خیابان‌ها کم‌عرض و در دو طرف‌شان آپارتمان‌‌های چهارطبقه‌ای واقع بود. جلوی خانه باغچه کوچکی قرار داشت که…

بهانه‌ای برای زندگی
بهانه‌ای برای زندگی

بهانه‌ای برای زندگی

در شهر همه از دراگوایل دوری می‌جستند، با او حرف نمی‌زدند و موقعی که برحسب اتفاق در خیابان می‌دیدندش از او روی برمی‌گرداندند. این موضوع بسیار آزارش می‌داد، اما درک می‌کرد که مردم حق دارند. از آنها دلگیر نمی‌شد و…

رقصنده با کوسه‌ها

همه چیز در یک روز پاییزی شروع شد. آسمان شهر رم باعظمت، صاف و آبی بود. هیچ‌وقت چنین آسمانی ندیده بودم. در میدان «اسپانیا» محو تماشای آسمان بودم. انگار مرا به سوی خود ‌می‌کشید یا بهتر بگویم آرام در حال…