فرهنگسرای اسپرانتو در ایران

قدرشناسی

 یولیان مودست

لینا و همسرش، رادی، به پایتخت سفر کردند. یک روز تعطیل را در کنار دریا خوش‌گذراندند و حالا آفتاب‌سوخته و شاد و پرانرژی راه بازگشت را در پیش گرفتند. نزدیک شهر پلوودیک، لینا خواهش کرد راهشان را کج کنند و به روستایی که در آن متولد شده، و از جاده اصلی فاصله چندانی نداشت، هم سر بزنند. لینا مدت زیادی از زادگاهش دور بود. پدر و مادرش چند سال پیش از دنیا رفتند. خانه‌‌ای که در آن به دنیا آمد هم به فروش رفت. چون کم‌کم داشت به مخروبه تبدیل می‌شد و کسی نبود از آن مواظبت کند. به هر حال زیباترین خاطرات لینا به دوران کودکی و زادگاهش برمی‌گشت.
لینا گفت: کم پیش می‌آید از اینجا رد شویم. روستا در مسیرمان است. زیاد نمی‌مانیم. شاید آشنایی ببینم. هرچند فکر نمی‌کنم بعد از این همه سال دیگر کسی از دوستانم اینجا زندگی کند.
رادی خواهش‌ او را رد نکرد: راستش عجله‌ای هم نداریم. می‌رویم. می‌دانم که برایت خاطره‌انگیز و عزیز است.
اتومبیل به فرعی و جاده‌ای خاکی پیچید. جاده نه‌چندان همواری که از میان یک مزرعه گل آفتابگردان، که مثل فرشی با سکه‌های طلایی بزرگ پهن بود، عبور می‌کرد.
روستا، آرام و ساکت در انتظار آنها بود. با خانه‌های دوطبقه و حیاط‌های بزرگ روزگاری حتما جای زیبایی بود. اما حالا خیلی از خانه‌ها خالی بود و کسی در آنها زندگی نمی‌کرد. بعضی مدت زیادی به حال خود رها شده بودند و در و دیوارشان داشت پایین می‌آمد. همه جا علف‌ هرز بالا آمده بود، پرچین‌ها کمر خم کرده بودند و در بعضی خانه‌ها با قفل‌های آهنی بزرگ و زنجیرهای سنگین بسته شده بود.
لینا با دیدن این مناظر ناراحت شد. روزگاری حیاط خانه‌ها پر بود از گل و سبزیجات و سایه درختان میوه خیلی خنک و دلپذیر بود. بچه‌ها در حیاط‌ خانه‌ها و خیابان‌ها مشغول بازی بودند. اما حالا، در این بعدازظهر گرم تابستانی، روستا در سکوتی عمیق غرق ‌بود. گویی قرار است بلایی آسمانی نازل گردد.
آنها در میدان روستا ایستادند و به اطراف نگاه کردند تا بلکه کسی را ببینند. اما هیچ خبری نشد.
خیلی سال پیش، وقتی لینا فار‌غ‌التحصیل شد به روستا آمد و آموزگار شد. آن‌موقع دانش‌آموزان زیادی در مدرسه درس می‌خواندند. بعضی از آنها از خاطر لینا گذشتند: کالینا، دخترک قدکوتاه و بور که کک‌و‌مک‌هایی مثل قطره‌های طلایی روی صورتش نشسته بود. دخترکی کم‌حرف و خجالتی‌ که بعدها پزشک اطفال شد. استویانا، پسر شیطانی که کنار کالینا می‌نشست و موهایی پرپشت و مشکی داشت و چشم‌هایش مثل تیله‌های فلزی بود. او تعمیرکار ماشین شد. پنکو، قدبلندترین پسر کلاس، مهندسی خواند و حالا در پایتخت مشغول کار است. میلکو که چشم‌های آبیِ روشن و لبخندی گرم و مهربانانه بر لب داشت. یک بار پدر میلکو به مدرسه آمد و به لینا گفت:
– خانم‌معلم، میلکو خیلی دلش می‌خواهد خلبان شود، ولی ریاضی‌اش خوب نیست. شما معلم ریاضی هستید،‌ می‌توانم خواهش کنم که به او کمک کنید؟
– اشکالی ندارد. مدرسه که تعطیل شد با او ریاضی کار می‌کنم.
از آن روز بعد مدرسه که تعطیل می‌شد میلکو دیرتر به خانه می‌رفت و لینا با او ریاضی کار می‌کرد. او سختکوش بود و پشتکار زیادی داشت. به‌دقت به توضیحات لینا گوش می‌کرد و از چشم‌هایش خوانده می‌شد که برای معلمش احترام زیادی قائل است.
میلکو به آرزوی خود رسید و خلبان شد. سال‌ها بعد لینا چند بار او را در صوفیه دید. همیشه می‌گفت: خانم‌معلم، به لطف شماست که امروز خلبان هستم و به خیلی جاها پرواز می‌کنم.
رادی گفت: خوب، روستایت را هم که دیدی. برگردیم صوفیه؟
– متاسفانه آشنایی ندیدیم. شاید در این روز گرم مردم ترجیح می‌دهند از خانه بیرون نیایند.
– لطفا کمی دیگر صبر کن. اصلا برویم کافه و قهوه بخوریم.
– برویم. اشکالی ندارد.
آنها به کافه شیک و تمیزی که آن حوالی قرار داشت رفتند. وقتی پشت یکی از میزها نشستند خانم میانسالی که ظاهرا صاحب کافه بود به آنها نزدیک شد. پیش از این‌که از آنها سفارش بگیرد نگاهی به لینا انداخت و با تعجب گفت:
– خانم‌معلم، شمایید؟ نشناختم‌تون. خیلی خوش‌آمدید.
لینا شگفت‌زده نگاهش کرد.
– این تو هستی روس؟
– بله خانم معلم. شاگردتون.
– حالت چطور است؟
– متشکرم. من دوباره برای زندگی اینجا آمدم. می‌دانید که، من و میلکو با هم ازدواج کردیم. ما در پایتخت زندگی می‌کردیم، اما وقتی میلکو بازنشسته شد، برگشتیم و از آن موقع اینجا در زادگاهمان زندگی می‌کنیم. ما به کمک هم این کافه را راه‌انداختیم و حالا من اینجا در خدمت شما هستم.
– خوب، حالا میلکو کجاست؟
– متاسفانه دو سال پیش در یک حادثه رانندگی جانش را از دست داد. این همه سال را در آسمان بود، اما اینجا روی زمین تصادف کرد و از دنیا رفت.
– قلبا تسلیت می‌گویم.
– حالا من و پسرم این کافه را اداره می‌کنیم. اینجا ما را به یاد میلکو می‌اندازد و همه چیز همان‌طور است که او ترتیبش را داد. حتی تابلویی با دستخط خودش که روی دیوار می‌بینید.
لینا نگاهش را به سمت تابلو برگرداند. از آنچه خواند شگفت‌زده شد:
« برای خانم‌معلم‌ها قهوه رایگان است».
لینا سعی ‌کرد لبخند بر لب بیاورد، ولی چشم‌هایش غرق اشک شد…

برگردان از اسپرانتو: ا. فکـری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *