نویسنده: یولیان مودست
روسن با خود گفت، نورا چیزیش شده. غمگین بود و کمی عجیب. در دنیای خود سیر میکرد. وقتی روسن چیزی میپرسید ملتفت نمیشد و باید دو سه بار آن را تکرار میکرد. از اینکه او را اینگونه میدید متعجب بود. انگار چشمهای آبیِ روشن نورا اطراف را نمیدید. با همه این تفاسیر، همه چیز عادی به نظر میرسید. نورا سر کار میرفت و بعدازظهر برمیگشت. هر روز صبح ساعت ۶ بیدار میشد، دوش میگرفت و قهوه درست میکرد. بعد با هم قهوه میخوردند و راجع به کارهای روزانه حرف میزدند: نورا چه خریدهایی باید برای خانه انجام دهد، یکشنبه به ویلای خودشان بروند یا نه، روسن پرداخت قبض آب و برق را فراموش نکند و … . اما این اواخر انگار به دلیلی نامعلوم عادتشان ترک شده بود.
نورا بعدازظهرها حدود ۵ از سر کار برمیگشت. کارمند وزارت دارایی و یکی از خبرهترین کارشناسان مالی بود. به خانه که میرسید، کیف و خریدهایش را روی میز میگذاشت و ساکت و آرام مشغول آماده کردن شام میشد. گپوگفتی در بین نبود. گاهی که روسن چیزی میپرسید، نورا یا ملتفت نمیشد یا چیزی مبهم میگفت. روسن نگران بود. نمیدانست چطور موضوع را با او در میان بگذارد. افکار نگرانکنندهای به ذهنش میرسید: شاید نورا دلبسته مرد دیگری شده است. در این مواقع معمولا آدمها تو خودشان میروند، کمحرف و عجیب میشوند.
این ظن بر سرش آوار میشد و سخت آزارش میداد. مدتی دودل بود، اما تصمیم گرفت رفتوآمد او را زیر نظر بگیرد. چند بار پیه هر اتفاق ناگواری را به تن مالید و مخفیانه تعقیبش کرد. بیاجازه رئیس زودتر از محل کار بیرون میزد، میآمد نزدیک وزارتخانه و منتظر میماند تا نورا مرخص شود. ساعت ۵ نورا از اداره بیرون میآمد. قلبش مثل اسبی عنانگسیخته، میتپید. فکر میکرد الان نورا با یکی از همکاران مردش بیرون میآید و میروند پی خوشگذرانی. اما اینطور نبود. نورا تنها بیرون میآمد به سوپر بزرگ مواد غذایی نزدیک اداره میرفت. خرید میکرد، بین قفسهها میگشت و از بین اجناس، چندتایی را انتخاب میکرد. روسن سرک میکشید و زاغ سیاهش را چوب میزد. از کار خودش خجل بود و با خود میگفت: «چقدر بیچارهام. مردی به سن و سال من باید اینطور زنش را تعقیب کند». بعد از خرید نورا راه منزل را در پیش میگرفت. او هم خودش را سرزنش میکرد و راهی خانه میشد.
چند ماه بدین منوال گذشت و روسن دید همسرش با مرد دیگری رابطه ندارد. اما همچنان نگران بود. نورا روز به روز کمحرفتر میشد. با خود میگفت: شاید زمانی ناخواسته او را رنجانده باشم؟ و دلیل رفتار عجیب نورا را در خود جستوجو میکرد: «بیشک من مقصرم. نورا حساس و نازکنارنجی است و شاید ناخواسته باعث رنجشاش شدهام. باید صادقانه صحبت و از او معذرتخواهی کنم». اما جسارت این کار را پیدا نمیکرد و مدام آن را به امروز و فردا میانداخت. شرمنده بود و سعی میکرد همسرش را عصبانی نکند، در کارهای خانه کمک کند، مهربانتر باشد و بیشتر به او توجه نماید. روسن اگر ناخواسته باعث رنجش او شده بودخودش را نمیبخشید. دلش نمیخواست به خاطر چیزهای بیارزش همسرش را از دست بدهد. نورا همه زندگیاش بود، عشق هممدرسهایش.
روسن و نورا از دبیرستان با هم دوست بودند. از دوران مدرسه به یکدیگر علاقهمند شدند. در دانشگاه ادامه تحصیل دادند، ازدواج کردند و الان پنج سال است که زیر یک سقف مشترک زندگی میکنند. آنها مشکل خاصی نداشتند؛ جای خوبی زندگی میکردند. ماشین و ویلا هم داشتند. دیگر چه میخواستند. روسن به فکر فرورفت: شاید باید با او مهربانتر باشم. به بهانههای مختلف به او گل بدهم، بیشتر تفریح کنیم، بیشتر رستوران برویم، تئاتر ببینیم، اپرا و کنسرت برویم. امسال تابستان حتما برای تفریح و استراحت کنار دریا میرویم، یا از آن بهتر به یک سفر تفریحی خارج کشور. این بهتر است. ببینم کجا را برای تفریح و استراحت میپسندد. بعد ترتیب بلیت و هتل را میدهم. باید بداند هنوز هم دوستش دارم، درست مثل وقتی که محصل بودیم و بعدازظهر، بعد از تعطیلی مدرسه، گوشه دنجی از پارک عاشقانه از هم بوسه میگرفتیم. بوسههایی گرم و آتشین. بوسههایی که روسن را مسحور و بینهایت خوشبخت و مغرور میکرد. زیباترین دختر دبیرستان دوستش داشت، عاشقانه میبوسیدش و حاضر بود تا آخر عمر با او باشد. نورا چشمهایش مثل دریاچهای زلال و آبی و گیسوانش چون آبشار از پشت شانههایش سرازیر بود. اندامی بینقص داشت. انگار بهترین پیکرتراش دنیا همه زوائد را از او دور کرده بود.
وقتی نورا از حمام بیرون آمد، برای خوردن قهوه روبهروی هم نشستند. یک روز آفتابی بود. روسن با خود گفت: چه صبح دلانگیزی! فرصت خوبی است سر صحبت را باز کنم. با سفر خارج سورپرایزش میکنم. بعد دلیل دلخوریاش را میپرسم. شاید خواستهای دارد که از آن بیخبرم. شاید چیزی به مذاقش خوش نیامده. اینها چیزهای غامضی نیست که نشود حل کرد.
نورا مثل همیشه ساکت بود و به جایی بالای سر روسن نگاه میکرد. فقط او چنین چشمهای نافذی داشت. تا به حال چشمهایی شبیه چشمهای او ندیده بود. روسن نمیتوانست بگوید چه رنگی هستند؛ به نظر میرسید به رنگ آبی دریاچه بودند، اما حالا که نگاه میکرد شبیه رنگ دریا بودند؛ سبزِ روشن. صورت مثل شیر، سفید و لبهایی آبدار بود. گیسوانش موجوار روی شانههای زیبایش افتاده بود.
روسن آرام گفت: نورا میبینی چطور بهار پاورچین پاورچین آمد؟
– مگر نه؟
سوال بیربطی بود. روسن خیره نگاهش کرد.
– میخواهم امسال برای گردش و تفریح، ببرمت خارج. بیشتر کجا را دوست داری: ایتالیا، فرانسه یا اسپانیا؟
منتظر بود نورا خوشحال شود. اما او ساکت بود و به جایی بالای سر روسن نگاه میکرد. فکر میکرد ملتفت حرفش نشده. حرفش را دوباره تکرار کرد. ناگهان نورا سکوت را شکست:
– هرشب میآید و مرا بغل میکند.
روسن خشکش زد. چه کسی؟
– الان پسر بزرگی شده. قدبلند و خوشگل. میگوید: مامان، میخواهم با شما باشم، پیش شما.
روسن هاج و واج نگاهش میکرد. از چه حرف میزند؟ کدام پسر؟ چه بر سر نورا آمده؟ بیمار شده؟ آخر کی بیمار شد؟ کی عقلش را از دست داد؟ اصلا فکرش را هم نمیکردم!
– زنده است. در یک شهری زندگی میکند. حتما باید پیدایش کنم. به من احتیاج دارد.
روسن ساکت بود. از ترس حتی نمیتوانست دهانش را باز کند.
– آنطور که میگویند در بیمارستان فوت نکرد. حقیقت این است که زنده به دنیا آمد. آنجا، در بیمارستان، بلافاصله بعد از زایمان، او را دزدیدند. پسرم را دزدیدند و به زن و شوهر دیگری دادند. به یک خانواده دیگر. او با آنها بزرگ شد. غریبهها از او نگهداری میکنند. ولی من حتما پیدایش میکنم. من پیدایش میکنم!
روسن کمکم داشت میفهمید موضوع چیست. گویی از خوابی عمیق بیدار شده بود. پنج سال پیش نورا باردار شد. دوران بارداری خوبی را پشت سر گذاشت. ولی موقع تولد بچه از دست رفت. بچه پسر بود. دکتر فقط توانست جان مادر را نجات دهد. بعد از این اتفاق، دوران خیلی سختی را گذراندند. از آن زمان پنج سال گذشت و نورا دیگر باردار نشد.
نورا انگار که در خواب باشد تکرار میکرد: «پیدایش میکنم. حتما پیدایش میکنم. پیدایش میکنم و با من به اینجا میآید و پیش ما میماند».
روسن میخواست چیزی بگوید و به او آرامش دهد. با خود گفت، باید به پزشک مراجعه کنیم؟ ولی خیلی زود این فکر را از سرش بیرون کرد.
نورا و روسن قهوهشان را سرکشیدند، بلند شدند، لباس پوشیدند و مثل هر روز راهی اداره شدند. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است.
روسن تمام روز ناراحت بود. در کارهایش تمرکز نداشت و اشتباهات بزرگی انجام داد. اعصابش خرد بود. با خود میگفت: باید چه کار کنم، نورا را پیش کدام دکتر ببرم و چطور قانعش کنم که باید به پزشک مراجعه کنیم؟ دکتر چه خواهد گفت؟ چطور درمانش میکنند؟ آیا اصلا میتوانند درمانش کنند؟ شاید من هم بهزودی عقلم را از دست بدهم. واقعا وحشتناک است. چه کسی فکرش را میکرد یک روز این اتفاق بیفتد؟
روسن چند روز در کابوس زندگی میکرد. مدام با خود میگفت، چه کار باید بکنم؟ حرفهای آن روز صبح تکرار نشد. همه چیز مثل همیشه بود. صبح بیدار میشدند، قهوه میخوردند، سر کار میرفتند، عصر برمیگشتند و بعضی وقتها راجعبه کارهای روزانه با هم حرف میزدند: چه چیزهایی بخرند و یکشنبه به ویلایشان بروند یا نه. روسن دیگر حرفی از گردش و تفریح خارج از کشور را نزد. چون نمیدانست درمان نورا از کی شروع میشود و چقدر طول میکشد.
یک روز بعدازظهر، وقتی روسن از سر کار برگشت، با کمال تعجب دید نورا خانه نیست. یادداشت کوچکی روی میز غذاخوری بود که با عجله و عصبی روی آن نوشته شده بود: «میروم دنبال پسرمان بگردم».
برگردان از اسپرانتو: ا. فکـری
منبع: http://esperanto-ondo.ru/Beletro/Modest02.htm