فرهنگسرای اسپرانتو در ایران

Julian Modest

بهانه‌ای برای زندگی
بهانه‌ای برای زندگی

بهانه‌ای برای زندگی

در شهر همه از دراگوایل دوری می‌جستند، با او حرف نمی‌زدند و موقعی که برحسب اتفاق در خیابان می‌دیدندش از او روی برمی‌گرداندند. این موضوع بسیار آزارش می‌داد، اما درک می‌کرد که مردم حق دارند. از آنها دلگیر نمی‌شد و…

لینا و هدیه

ماجرا چگونه شروع شد؟ دانیل خوب به خاطر نمی‌آورد. بعضی اوقات سعی می‌کرد آنچه پیش‌آمد و حتی جزئیاتش را مرور کند. گاهی به نتیجه می‌رسید. این حس را داشت که آن‌موقع یک روز بهاری یا اوایل تابستان بود. شمیم شکوفه‌های…

زبان بی‌مصرف
زبان بی‌مصرف

زبان بی‌مصرف

نویسنده: یولیان مودست عمه دونا شب خوب نخوابید. مدام از خواب می‌پرید و بلند می‌شد. خواب‌های آشفته و عجیبی می‌دید که او را دچار ترس و اضطراب می‌کرد. پریشان و با گلوی خشک دوباره دراز می‌کشید و سعی می‌کرد بخوابد.…

قدرشناسی
قدرشناسی

قدرشناسی

 یولیان مودست لینا و همسرش، رادی، به پایتخت سفر کردند. یک روز تعطیل را در کنار دریا خوش‌گذراندند و حالا آفتاب‌سوخته و شاد و پرانرژی راه بازگشت را در پیش گرفتند. نزدیک شهر پلوودیک، لینا خواهش کرد راهشان را کج…

نورا
نورا

نورا

نویسنده: یولیان مودست روسن با خود گفت، نورا چیزیش شده. غمگین بود و کمی عجیب. در دنیای خود سیر می‌کرد. وقتی روسن چیزی می‌پرسید ملتفت نمی‌شد و باید دو سه بار آن را تکرار می‌کرد. از این‌که او را این‌گونه…