در شهر همه از دراگوایل دوری میجستند، با او حرف نمیزدند و موقعی که برحسب اتفاق در خیابان میدیدندش از او روی برمیگرداندند. این موضوع بسیار آزارش میداد، اما درک میکرد که مردم حق دارند. از آنها دلگیر نمیشد و…


در شهر همه از دراگوایل دوری میجستند، با او حرف نمیزدند و موقعی که برحسب اتفاق در خیابان میدیدندش از او روی برمیگرداندند. این موضوع بسیار آزارش میداد، اما درک میکرد که مردم حق دارند. از آنها دلگیر نمیشد و…
ماجرا چگونه شروع شد؟ دانیل خوب به خاطر نمیآورد. بعضی اوقات سعی میکرد آنچه پیشآمد و حتی جزئیاتش را مرور کند. گاهی به نتیجه میرسید. این حس را داشت که آنموقع یک روز بهاری یا اوایل تابستان بود. شمیم شکوفههای…

نویسنده: یولیان مودست عمه دونا شب خوب نخوابید. مدام از خواب میپرید و بلند میشد. خوابهای آشفته و عجیبی میدید که او را دچار ترس و اضطراب میکرد. پریشان و با گلوی خشک دوباره دراز میکشید و سعی میکرد بخوابد.…

یولیان مودست لینا و همسرش، رادی، به پایتخت سفر کردند. یک روز تعطیل را در کنار دریا خوشگذراندند و حالا آفتابسوخته و شاد و پرانرژی راه بازگشت را در پیش گرفتند. نزدیک شهر پلوودیک، لینا خواهش کرد راهشان را کج…

نویسنده: یولیان مودست روسن با خود گفت، نورا چیزیش شده. غمگین بود و کمی عجیب. در دنیای خود سیر میکرد. وقتی روسن چیزی میپرسید ملتفت نمیشد و باید دو سه بار آن را تکرار میکرد. از اینکه او را اینگونه…