گئورگی میهالکوف برگردان: ا. فکـری آلکسی کنار در ایستاده بود. خواست برود. درنگ کرد و نگاهی به پدرش دن انداخت. دن میدانست پسرش چه میخواهد بگوید. آلکسی به خود اجازه دخالت نمیداد. شاید هم داشت فکر میکرد چطور سر حرف…


گئورگی میهالکوف برگردان: ا. فکـری آلکسی کنار در ایستاده بود. خواست برود. درنگ کرد و نگاهی به پدرش دن انداخت. دن میدانست پسرش چه میخواهد بگوید. آلکسی به خود اجازه دخالت نمیداد. شاید هم داشت فکر میکرد چطور سر حرف…

گئورگی میهالکوف برگردان از اسپرانتو: ا. فکری *** اوا چیزی از جنگ نمیدانست. او بعد از آخرین جنگ جهانی، که برایش چیزی دور و غیرقابل درک بود، به دنیا آمد. ولی هیچگاه چیزی را که شبیه جنگ بود و زخمی…

آقامعلم دونکوف ساکت بود و از پشت پنجره به بیرون نگاه میکرد. پسرک ۱۲-۱۰ ساله کولی، با شنلی بلند، که تقریباً تا روی زمین میرسید، در پیادهرو راه میرفت. کلاهی شبیه کلاهشاپو بر سر داشت، اما لبه پهن آن کاملاً…
گئورگی میهالکوف کارینا چند ماه پیش به این خانه آمد. محله جدید را که آرام، ساکت و نزدیک مرکز شهر بود دوست داشت. خیابانها کمعرض و در دو طرفشان آپارتمانهای چهارطبقهای واقع بود. جلوی خانه باغچه کوچکی قرار داشت که…

در شهر همه از دراگوایل دوری میجستند، با او حرف نمیزدند و موقعی که برحسب اتفاق در خیابان میدیدندش از او روی برمیگرداندند. این موضوع بسیار آزارش میداد، اما درک میکرد که مردم حق دارند. از آنها دلگیر نمیشد و…
همه چیز در یک روز پاییزی شروع شد. آسمان شهر رم باعظمت، صاف و آبی بود. هیچوقت چنین آسمانی ندیده بودم. در میدان «اسپانیا» محو تماشای آسمان بودم. انگار مرا به سوی خود میکشید یا بهتر بگویم آرام در حال…
دینکو، پیرمرد بازنشسته، هر روز بعدازظهر به پارک میآمد، روی نیمکتی مینشست و به آدمهایی که از کنارش رد میشدند نگاه میکرد: دختر، پسر، دانشجو، دانشآموز یا زن و مردی که محل کارشان حتما در همان نزدیکی بود. مردم با…
محله «رویا» تقریباً دو سال پیش در حومه شهر پدید آمد. محلهای کوچک شامل پنج خانه بزرگ. نزدیک این خانهها پارک تازهتاسیسی وجود داشت. وسط پارک هم یک زمین بازی برای بچهها با سرسره و تاب بود. در خانههای جدید…
ماجرا چگونه شروع شد؟ دانیل خوب به خاطر نمیآورد. بعضی اوقات سعی میکرد آنچه پیشآمد و حتی جزئیاتش را مرور کند. گاهی به نتیجه میرسید. این حس را داشت که آنموقع یک روز بهاری یا اوایل تابستان بود. شمیم شکوفههای…

نویسنده: یولیان مودست عمه دونا شب خوب نخوابید. مدام از خواب میپرید و بلند میشد. خوابهای آشفته و عجیبی میدید که او را دچار ترس و اضطراب میکرد. پریشان و با گلوی خشک دوباره دراز میکشید و سعی میکرد بخوابد.…