دینکو، پیرمرد بازنشسته، هر روز بعدازظهر به پارک میآمد، روی نیمکتی مینشست و به آدمهایی که از کنارش رد میشدند نگاه میکرد: دختر، پسر، دانشجو، دانشآموز یا زن و مردی که محل کارشان حتما در همان نزدیکی بود. مردم با…
دینکو، پیرمرد بازنشسته، هر روز بعدازظهر به پارک میآمد، روی نیمکتی مینشست و به آدمهایی که از کنارش رد میشدند نگاه میکرد: دختر، پسر، دانشجو، دانشآموز یا زن و مردی که محل کارشان حتما در همان نزدیکی بود. مردم با…