فرهنگسرای اسپرانتو در ایران

بلیت تئاتر برای دو نفر

 دینکو، پیرمرد بازنشسته، هر روز بعدازظهر به پارک می‌آمد، روی نیمکتی می‌نشست و به آدم‌هایی که از کنارش رد می‌شدند نگاه می‌کرد: دختر، پسر، دانشجو، دانش‌آموز یا زن و مردی که محل کارشان حتما در همان نزدیکی بود. مردم با عجله و بی‌تفاوت از کنارش رد می‌شدند. گویی از جلوی مجسمه‌ای سرد و بی‌روح عبور می‌کنند. مجسمه‌ای که احتیاج به چیزی نداشت. حقیقتاً هم بعد از بازنشستگی به چیزی احتیاج نداشت. نه پول و نه دیدن آشنایانی که مدت زیادی بود یادی از او نمی‌کردند. روزهایش کسالت‌بار و تکراری می‌گذشت و بیشتر اوقات از خودش می‌پرسید امروز سه‌شنبه است یا چهارشنبه؟
یک‌بار وقتی ساکت روی نیمکت پارک نشسته بود و به گل‌های باغچه نگاه می‌کرد جوانی جلو آمد و با خوشرویی سلام داد:
– روز بخیر آقای میلوف.
با تعجب به آن جوان نگاه کرد.
در این فکر بود که اسمش را از کجا می‌داند؟
جوان لبخندی زد و گفت: بجا نمی‌آورید؟
با ناراحتی جواب داد: نه. باید بجا بیاورم؟!
– وسکو هستم. همان پسری که بدون بلیت اجازه می‌دادید تئاتر ببیند.
همین معرفی کلیدی کافی بود تا تصویر آن روز جلوی چشمش بیاید. دینکو سال‌ها پیش بازیگر تئاتر بود. آن موقع در تئاترهای کودکانه نقش‌ کمدی بازی می‌کرد. یک‌بار، یکشنبه تئاتری برای کودکان روی صحنه می‌رفت. جلوی ورودی سالن، والدین و بچه‌هایشان صف کشیده بودند. آن موقع معمول بود که بازیگران جلوی در بایستند و به تماشاچیان خوشامد بگویند. دینکو جلوی در ایستاده بود و به پدر و مادرها و بچه‌هایی که برای ورود عجله داشتند خوشامد می‌گفت. وقتی همه وارد شدند، دینکو چشمش به پسرک چشم و ابرومشکی‌ای افتاد که ایستاده بود و جلو نمی‌آمد.
– پسرجان چرا نمی‌آیی؟
– بلیت ندارم.
– مگر بابا و مامان بلیت برایت نگرفتند؟
– نه.
– چرا؟
برای این‌که آنها اینجا نیستند. برای کار به اسپانیا رفته‌اند.
– کجا زندگی می‌کنی؟
– پیش مادربزرگم.
– خوب چرا مادربزرگ نیامد؟
– مادربزرگم از تئاتر بچگانه خوشش نمی‌آید.
– اسمت چیست؟
– وسکو.
دینکو او را به داخل دعوت ‌کرد و گفت: بفرمایید.
– بدون بلیت؟
– بیا، اشکالی ندارد.
چشم‌های وسکو که حالا خیس اشک بود از خوشحالی برق زد.
دو هفته بعد بازهم وسکو برای تماشای تئاتر آمد و دینکو از او بلیت نخواست. این قضیه چندین و چند بار دیگر هم تکرار شد. مشخص بود که وسکو عاشق تئاتر است.
دینکو گفت: وسکو، برای خودت مردی شدی پسرم. الان کجا مشغولی؟
– بازیگر هستم آقای میلوف و الان در همان تئاتری که آن موقع شما بازی می‌کردید بازی می‌کنم. قبلاً هم چند مرتبه شما را اینجا در پارک دیده بودم و امروز خدمت رسیدم تا این دو بلیت تئاتر را تقدیم شما و همسر محترم کنم. خوشحال می‌شوم تشریف بیاورید.
– از لطفت ممنونم پسرم. حتما برای تماشا می‌آیم. اما متاسفانه همسرم چند سال پیش عمرش را به شما داد. ولی خوب، یکی از دوستانم را با خودم می‌آورم.
دینکو این را گفت و چشمانش خیس اشک شد. مثل اشک‌های آن روز وسکو که تنها و با حسرت جلوی ورودی تئاتر ایستاده بود…

گئورگی میهالکوف
برگردان از اسپرانتو: ا. فکـری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 + 18 =