نویسنده: یولیان مودست عمه دونا شب خوب نخوابید. مدام از خواب میپرید و بلند میشد. خوابهای آشفته و عجیبی میدید که او را دچار ترس و اضطراب میکرد. پریشان و با گلوی خشک دوباره دراز میکشید و سعی میکرد بخوابد.…


نویسنده: یولیان مودست عمه دونا شب خوب نخوابید. مدام از خواب میپرید و بلند میشد. خوابهای آشفته و عجیبی میدید که او را دچار ترس و اضطراب میکرد. پریشان و با گلوی خشک دوباره دراز میکشید و سعی میکرد بخوابد.…