نویسنده: یولیان مودست
عمه دونا شب خوب نخوابید. مدام از خواب میپرید و بلند میشد. خوابهای آشفته و عجیبی میدید که او را دچار ترس و اضطراب میکرد. پریشان و با گلوی خشک دوباره دراز میکشید و سعی میکرد بخوابد. فردا روز بزرگی بود. راهی آمریکا میشد. بیقرار بود. نمیدانست از خوشحالی است یا ترس. درواقع باید کیلومترها راه را از فراز کشورهایی که نمیشناخت پشت سر میگذاشت. با این حال خیلی مصمم بود: میروم. حتی اگر آخرین سفر زندگیام باشد.
عمه دونا مدتها بود برای این روز لحظهشماری میکرد. شبها در تنهایی و بیخوابی سفر آمریکا را تجسم میکرد. دخترش لنا، دامادش استفانو و نوهاش دمترو چقدر از دیدن او خوشحال میشوند. آنها را با تمام وجود در آغوش میگیرد، میبوسد و با آنها همراه میشود…
عمه دونا از دیدن نوهاش که حالا پنج سال دارد، محروم بوده است. دمترو آمریکا به دنیا آمد. لنا مرتب از خودشان عکس میفرستاد و عمه دونا با دیدن آنها خوشحال میشد. دلش میخواست نوهاش را سخت در آغوش گیرد و گرمای بدن و تپشهای قلب کوچکش را حس کند. خیلی دلش میخواست نوهدار شود، از او مواظبت کند و دلش با او خوش باشد. حالا لنا و استفانو بچهدار شده بودند، ولی افسوس که آن سر دنیا، در شیکاگو زندگی میکنند و این همه سال از دیدنشان محروم بوده است. چه میشود کرد. الان زندگی اینطوری است. همه چیز فرق کرده. دنیا خیلی کوچک شده و مردم جایی که دوست دارند زندگی میکنند؛ آمریکا، اروپا و یا حتی آسیا.
موقعی که لنا و استفانو کارشان را از دست دادند، لنا به عمه دونا گفت:
– مامان، من و استفانو تصمیم گرفتیم به آمریکا برویم و شانسمان را آنجا امتحان کنیم. میبینید که اینجا اوضاع چطور است. من بیکارم. استفانو هم همینطور. دو سال است دنبال کار میگردم. حقوق بازنشستگی شما هم که ناچیز است و به خود شما هم نمیرسد.
– واقعا تصمیمتان این است؟
عمه دونا دلش گرفت.
– بله مامان.
لنا سرش را پایین انداخت. گفتن این تصمیم و دیدن صورت غمگین عمه دونا برای او آسان نبود.
– شما هنوز جوانید. شاید وضعیت تغییر کرد و بهتر شد و تو و استفانو اینجا کار مناسبی پیدا کردید. چرا این همه راه دور بروید؟
– مامان، ما جوانیم. نمیتوانیم اینجا بمانیم و با شندرغاز حقوق بازنشستگی شما سر کنیم. باید حتما کاری کنیم. نمیتوانیم دست روی دست بگذاریم و تماشا کنیم. باید به زندگیمان سر و سامان دهیم.
عمه دونا آه بلندی کشید:
– اگر تصمیم خودتان را گرفتهاید که دیگر هیچ…
– نگران نباشید! مرتب برایتان پول میفرستیم و شما را پیش خودمان میآوریم تا با ما زندگی کنید. میدانم اینجا در تنهایی زندگی برایتان سخت میشود. به هر حال اگر اینجا بمانیم محکوم به مرگ تدریجی هستیم.
– تنهایی سختم نیست.
عمه دونا نمیخواست آنها را ناراحت کند. او زنی قوی بود.
– هنوز خیلی پیر نشدم. فعلا سرپا هستم و از عهده کارهای خودم برمیآیم. مهم این است که شما در غربت خوب و خوش باشید. اشکالی ندارد. آمریکا زندگی کنید. آرزوی هر مادری سلامتی و خوشبختی بچههایش است.
استفانو و لنا بلغارستان را ترک کردند. بعد از چند هفته نامهای رسید. لنا و استفانو نوشته بودند الان شیکاگو هستند و همه چیز مرتب است. در نامه بعدی گفتند سر کار میروند و زندگیشان هم خوب است. با این حال عمه دونا مطمئن نبود همه چیز آن طور است که لنا میگوید. آیا دور از وطن آدم میتواند زندگی خوبی داشته باشد؟ به هر حال دلش میخواست حرفهای لنا را باور کند.
بعد از یک سال لنا خبر داد که باردار است و بهزودی پسرشان به دنیا میآید. لنا و استفانو تصمیم گرفتند اسم او را دمترو- اسم پدر لنا که البته ده سال پیش از دنیا رفت- بگذارند. وقتی عمه دونا این خبر را شنید از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید. بالاخره دخترش لنا هم بچهدار میشود: «لنا و استفانو زنده و سلامت باشند و خدا آنها را حفظ کند». هیچکس به اندازه او خوشبخت نبود. خیلی وقت بود خواب نوه میدید و حالا لنا و استفانو صاحب فرزند میشدند.
لنا پسر سالم و زیبایی به دنیا آورد. ولی عمه دونا از دیدنش محروم بود. منتظر بود لنا برایش بلیت هواپیما بفرستد و دیدارها تازه شود. ولی همیشه کاری پیش میآمد و همه چیز عقب میافتاد. پنج سال به این منوال گذشت. دمترو حالا پنج سالش بود. عمه دونا دلش میخواست هرچه زودتر نوهاش را ببیند. اما کمکم داشت امیدش را از دست میداد. با خود میگفت: «افسوس نمیتوانم دمترو را ببینم و با چشم باز و منتظر از دنیا میروم. ولی خدا حفظشان کند و زنده و سلامت باشند. من دیگر آفتاب لب بام هستم».
یک روز خیلی بیخبر لنا به عمه دونا زنگ زد و گفت بلیت گرفته و همه منتظر دیدنش هستند. عمه دونا از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید. گل از گلش شکفت و چشمان منتظرش خیس اشک شد. بالاخره به آمریکا میرود و لنا، استفانو و دمترو را از نزدیک میبیند. از همه چیز مهمتر نوه دلبندش دمترو بود. برای مادربزرگی که سالها تک و تنها دور از دختر، داماد و نوهاش بوده، شادیای بالاتر از این وجود ندارد.
عمه دونا خود را برای سفری طولانی آماده کرد. برای لنا و استفانو هدایایی کنار گذاشت. برای نوهاش دمترو هم کتاب قشنگ، رنگی و مصور قصهها را خرید. آرام و قرار نداشت. دوست داشت زودتر دمترو را ببیند. کنارش بنشیند، برایش قصه بخواند و بعد آنها را مفصل برایش تعریف کند. هیچ چیز بیش از این مادربزرگ را خوشحال نمیکند. نوهاش هم حتما تشنه قصههای سرزمین مادری است.
عمه دونا کت و کفش نو خرید. موهایش را فر داد. خیلی وقت بود چیزی برای خودش نخریده بود. اما حالا میخواست به خودش برسد و لباس نو بپوشد. آخر قرار بود راه دوری برود. به یک کشور دیگر. پس ظاهرش باید مرتب باشد. عمه دونا زن باهوشی بود. تقریبا ۳۰ سال معلم زبان و ادبیات بلغاری بود. دانشآموزان دوستش داشتند و به او احترام میگذاشتند. چندین سال پیش، در جراید نقد و مقاله مینوشت و در کنفرانسها و سمینارها شرکت میکرد. ولی بعد از بازنشستگی انگار زندگیاش از جریان افتاد و بعد از مهاجرت لنا و استفانو مثل یک کشتی قدیمی زنگزده، متروک و فراموششده در جزیرهای دورافتاده شده بود.
سپیده نزده عمه دونا بیدار شد. شب اصلا خوب نخوابید. لباس پوشید و خودش را آماده سفر کرد. دراگو، خواهرزادهاش، با ماشین دنبالش آمد تا او را به فرودگاه برساند. خواهرش میلا، دو تا از دخترعموها و پدر و مادر استفانو هم برای بدرقه به فرودگاه آمدند. آنها موقع خداحافظی، یکییکی عمه دونا را در آغوش گرفتند، بوسیدند و سفر خوبی برایش آرزو کردند. عمه دونا کمی نگران سفر بود. مسیر طولانی است. باید یک روز در پراگ بماند و بعد با پروازی دیگر عازم آمریکا شود. خوشبختانه در هواپیما با یک خانم پزشک آشنا شد که مقصد او هم شیکاگو بود. آنها در طول پرواز با هم دوست و همسفر شدند.
در فرودگاه شیکاگو، عمه دونا لنا، استفانو و نوهاش دمترو را دید که منتظرش ایستادهاند. از خوشحالی روی ابرها بود. هیچوقت تا این اندازه احساس خوشبختی نمیکرد. آنها را در آغوش گرفت و بوسید و بیشتر از همه قربانصدقه دمترو رفت. چون اولین بار بود که نوهاش را میدید. یک پسر ناز و خوشگل، با موهایی پرپشت و مجعد و چشمهایی سیاه مثل دانههای زیتون. کمی لاغر بود اما سرحال و شاد.
عمه دونا خوشحال بود:
– نوه گلم، اسمت چیه عزیزم؟ ببین چی برات از بلغارستان آوردم. یه کتاب پر از قصههای قشنگ. اونو با هم میخونیم و مفصلش رو برات تعریف میکنم.
کتاب مصور رنگی را به دمترو داد. دمترو ساکت بود و فقط به عمه دونا نگاه میکرد. حتی کلمهای بر زبان نیاورد.
عمه دونا پیش خودش فکر کرد: «شاید از من میترسد. آخر اولین بار است که مادربزرگش را میبیند». بازهم قربانصدقهاش رفت. ولی دمترو هیچ حرفی نمیزد. عمه دونا از لنا پرسید:
– دمترو میتواند حرف بزند؟ چرا ساکت است؟
– البته که میتواند حرف بزند. ولی شما بلغاری حرف میزنید.
– یعنی زبان ما را بلد نیست؟
– دمترو فقط انگلیسی صحبت میکند. ما با دمترو فقط انگلیسی صحبت میکنیم.
عمه دونا سخت متعجب شد:
– فقط انگلیسی؟ و حتی یک کلمه هم بلغاری متوجه نمیشود؟
– نه، متوجه نمیشود.
– مگر میشود. باورکردنی نیست!
عمه دونا نهتنها تعجب کرد بلکه خیلی هم اوقاتش تلخ شد.
با ناراحتی گفت: چطور حتی یک کلمه بلغاری هم به بچهات یاد ندادی؟ تو واقعا اسم خودت را بلغار میگذاری؟
لنا به مادر نگاه کرد و گفت: چرا دمترو باید بلغاری یاد بگیرد؟ او آمریکا به دنیا آمده است. بلغاری به چه دردش میخورد؟ مگر میخواهد بلغارستان زندگی کند؟ خانه و زندگی دمترو همینجاست؛ آمریکا. میبینید که، همه جوانها قید بلغارستان را میزنند و خارج دنبال کار میگردند.
– چرا اینطوری صحبت میکنی لنا! ما بلغاریم. آنجا به دنیا آمدیم. بلغارستان وطن ماست.
– مامان، این کلمات و جملات واقعیت را تغییر نمیدهند. شما معلم هستید و فقط موعظه میکنید.
عمه دونا دیگر چیزی نگفت. تنها به کتاب بلااستفاده قصههای بلغاری نگاه کرد و به چشمان بیصدای دمترو. هنوز باور نمیکرد نوهاش حتی یک کلمه بلغاری نداند و اصلا نتوانند با هم حرف بزنند. انگار بین آنها فاصلهای به اندازه یک اقیانوس وجود داشت. هیچکدام نمیتوانستند به هم برسند… .
برگردان از اسپرانتو: ا. فکــری
منبع: (La Ondo de Esperanto, 2013, №۷ (۲۲۵