چیزی به اسم فرهنگ اسپرانتو وجود دارد؟ این یکی از سوالات معمول اسپرانتودانان است. به باور بسیاری از ایشان، اسپرانتو فرهنگی کاملا مستقل و ویژه خود دارد. زیرا اسپرانتو با پشت سر گذاشتن بیش از یک قرن از عمر خویش، ادبیاتی اصیل و غنی خلق کرده و ترجمههای ارزشمند بسیاری نیز به این زبان منتشر شده است. ادبیات نمایشی و حتی موسیقی اسپرانتو هم کم نیست. اینها همه فرهنگی بدیع – هرچند غیرمتعارف – پدید آورده که حالا جزئی از فرهنگ گسترده جهانی است.
از دیگرسو، گروه مقابل این دسته از اسپرانتودانان خرده میگیرند که اسپرانتو تنها یک ابزار و زبانی است که انسانهایی از ملل و اقوام مختلف بدان تکلم میکنند و به صرف وجود آثار ادبی و نمایشی نمیتوان مدعی موجودیت فرهنگ مستقل اسپرانتو شد؛ چراکه اسپرانتو (با وجود عمر و تاریخ نسبتا کوتاه خود) فاقد سنتهای کهن فرهنگی و گروهی از انسانهای منسجم با ویژگیهای مشترک دیرینه زبانی، تاریخی و نژادی (یعنی ملت) است.
به نظر نگارنده، هرچند این خردهگیری فاقد منطق نیست، لیکن شاید بتوان مصداق آن را تنها در دوره اول رشد و گسترش جنبش اسپرانتو پیدا کرد. در این دوره، با وجود اینکه از ابتدا به ساکن، آثار ادبی اصیلی به اسپرانتو خلق شد، اما نمیشد از پیدایش فرهنگ اسپرانتو سخنی به میان آورد. چون در حقیقت اولین آثار ادبی را اسپرانتودانانی از کشورهای مختلف خلق کردند که تنها ویژگی مشترک پدیدآورندگانشان زبان اسپرانتو بود. اما نکته مهم اینجاست که با خلق اولین آثار، هسته اصلی فرهنگ آینده اسپرانتو نیز پدیدار گشت. بدین معنی که اسپرانتو نهتنها در پی حل مشکل زبان جهانی است، بلکه آرمان عالی آن ایجاد صلح و دوستی میان انسانهاست که در اولین آثار هم بهوضوح تبیین شده است. آرمانی که بهتدریج در ادبیات اسپرانتو تبدیل به اصل اساسی گردید، به طوری که هماکنون ویژگی بارز ادبیات ما انساندوستی است.
فرهنگ پدیدهای است که نزد هر ملت بطئی و طی زمانی متمادی شکل میگیرد. تکوین هریک از فرهنگهای ملی وابسته به چندین نسل است و هر نسل باید به غنای فرهنگی ملت خویش بیفزاید. فرهنگ اسپرانتو هم از این قاعده مستثنی نیست، و هرچند نیازمند نسلهای متعددی برای تکامل خود است، ولی بیتردید زیرساختهای مستحکم آن هماکنون نیز ایجاد شده است.
پس از اولین تجربهها و باورمند نبودن پیشگامان اسپرانتو به خود، که در میان آنها نام شاعران، نویسندگان، هنرمندان و حتی آوازهخوانان قابلی نیز به چشم میخورد، نسل دوم گام در راه نهاد که نمونهها و الگوهای لازم را در اختیار داشت.
ما هنوز به قدر کافی مسیر تکوین فرهنگ اسپرانتو را مورد مداقه قرار ندادهایم، لیکن صاحب قلم بر این باور است که فرهنگ اسپرانتو همچون فرهنگ هر ملتی تکامل طبیعی خود را طی میکند.
از آنجا که اسپرانتو در اروپا، و دقیقتر بگوییم، در مناطق اسلاوی اروپا متولد شد، فرهنگ آن، و اگر بخواهیم با دقت بیشتری بگوییم، ادبیات آن، از ادبیات غنی اسلاوی- روسی و لهستانی تاثیر بسیاری پذیرفت. زامنهوف، گرابوفسکی ، کابه ، دویاتنین و تقریبا همه شاعران و نویسندگان پیرو مکتب اسلاو عناصری از ادبیات و فرهنگ اسلاوی را وارد ادبیات ما کردند که تنها و تنها ادبیات و فرهنگ اسپرانتوی جوان از آن بهره برد. پس از آن به لطف آثار برخی اسپرانتودانان بااستعداد فرانسوی جریان ادبیات فرانسه در دنیای اسپرانتو سربرآورد. اما بهتدریج ادبیات اسپرانتو از زیر سایه این فرهنگها و سایر فرهنگهای ملی بیرون آمد و صداهای کاملا اصیل و تازهای از آن به گوش رسید که سبب پیدایش انگیزهها و ایدههای نو در دنیای اسپرانتو گردید.
مسئولیت سنگین و مهم نسل دوم نویسندگان اسپرانتو هویتبخشی به ادبیاتمان بود و اینکه بستری برای رشد و شکوفایی نهال فرهنگ اسپرانتو فراهم آورند. نقش کالوچای و باگی در این میان بسیار زیاد است و با وجود آنکه با ورود ایشان اسپرانتو تا حدی متاثر از ادبیات و فرهنگ مجار گشت، لیکن اولین صفات ممیزه فرهنگ نوین اسپرانتوی خود را نشان داد. به عقیده نگارنده سطور، ایشان نخستین معماران واقعی فرهنگمان هستند، چون درواقع راه زامنهوف، گرابوفسکی و کابه را ادامه دادند و باعث به وجود آمدن سنت در فرهنگ اسپرانتو شدند.
اگر نمونه ترجمههای گرابوفسکی نبود، الان نمیتوانستیم ترجمههای عالی کالوچای و اشعار اصیل او را به اسپرانتو داشته باشیم. اگر یولیو باگی ترجمههای کابه، یا دقیقتر بگوییم ترجمه کلاسیک «فرعون» را در اختیار نمیداشت، سبک نثرنویسی زیبای او به اسپرانتو هم قابل تصور نبود.
کالوچای و باگی به سنت پیش از خود وفادار ماندند و آن را ادامه دادند. کالوچای مدت کوتاهی روی اوزان شعر اسپرانتو کار کرد و نمونههایی عالی از سونت ، بالاد و روندل های اسپرانتو از خود بهجا گذاشت. باگی اولین رمانهای مهم اسپرانتو را خلق و ثابت کرد که «زبان بینالمللی» هم میتواند رمان داشته باشد. حتی در گلچین ادبیاش «قلب سبز» اسپرانتودانان نقش ایفا میکنند و به طور تلویحی، به بیان مشکلات مربوط به اسپرانتو هم میپردازد.
پس از جنگ جهانی دوم در آسمان فرهنگ اسپرانتوی ما اختران جدیدی ظاهر میشوند. آنها نه از خلأ، که از دل سنت اسپرانتو بیرون آمدند و گام در راه اسلاف و معلمان خود نهادند.
اگر کار ادبی کالوچای و یوگنی میخالسکی نبود حالا شاید نام ویلیام اولد چنین محکم با فرهنگ اسپرانتو گره نمیخورد. یا مارجوری بولتون و الی اوبانووا کی میتوانستند به ژرفای پرتلاطم روح لطیف یک زن نفوذ کنند اگر پیش از آنها اشعار زیبا و شیرین هیلدا درسن نبود.
از سوی دیگر، وقتی سخن از فرهنگ اسپرانتو به میان میآید نباید آن را فرهنگی محدود و کاملا مستقل دانست. این فرهنگ شاید همزمان به پهناورترین فرهنگهای جهان هم تعلق داشته باشد. چون پدیدآورندگانش نمایندگان اقوام و ملل مختلف هست.
منبع:Turka Stelo/ سپتامبر ۲۰۱۸ Ĉu ekzistas Esperanta kulturo
نویسنده: یولیان مودست
برگردان از اسپرانتو: ا. فکـری