چه کسی بهتر از خود زامنهوف میتواند روایتگر زندگیاش باشد؟ از این رو من کار خاصی نکردم جز به اشتراک گذاشتن نامهای که زامنهوف ۲۱ فوریه ۱۹۰۵ به میشو[۱]، رئیس گروه بولونیا، نوشت و تاکنون جایی منتشر نشده است.
«دوست عزیز، خواسته بودید از خود و زندگیام بگویم. با کمال میل در خدمتم، لیکن آن اندازه که مقدور باشد. متاسفانه، بنا به دلایلی که بدان اشاره خواهد رفت، نمیتوانم خیلی زیاد از آن سخن بگویم: مطالعه زندگینامه من برای نسلهای آتی شاید خالی از فایده نباشد، از آنجا که زندگیام از کودکی تا امروز، دائم دستخوش یکسری کشمکشهای مختلف بوده است.
الف) ایدهآلها و انگیزههای مختلف در درونم دائم با هم در کشمکش و به گونهای برابر برای من از اهمیت برخوردار بودند، ولی ترجیح یکی بر بقیه اغلب برایم بسیار دشوار مینمود.
ب) در طول زندگی اغلب مجبور بودم با موانع و مشکلات متعدد دست و پنجه نرم کنم، چون هیچگاه ایدهآلهایم باب روز نبود و از این رو به باد تمسخر و انتقاد گرفته میشدم. علاوه بر این، برای نان شب خیلی از سالهای عمرم را مجبور به تحمل زحمات زیاد و دردآوری بودم و همین زندگی را به کامم تلخ کرد. این سالها رسیدم به جایی که دیگر دغدغه نان شب نداشته باشم؛ لیکن افسوس، در این راه طولانی فرسوده شدم و حالا با اینکه هنوز ۴۶ را پر نکردهام، ۶۰ ساله نشان میدهم.
من ۱۵ دسامبر ۱۸۵۹ در بیالیستوک دیده به جهان گشودم. پدر (که هنوز در قید حیات است) و پدربزرگم، معلم زبان بودند. زبان همیشه برای من عزیزترین چیز دنیا بود. زبان روسی را، که با آن بزرگ میشدم، خیلی دوست داشتم. آن را عاشقانه یاد میگرفتم. گاه در رویا خود را در کسوت یک شاعر بزرگ روس میدیدم (در کودکی شعرهای زیادی سرودم و دهساله بودم که یک تراژدی پنجپردهای نوشتم). با اشتیاق زبانهای دیگری را نیز یاد گرفتم، که بیشتر جنبه غیرتجربی داشت تا عملی، چون اصلا امکان تمرین رودررو نبود و همیشه آنها را با چشم میخواندم تا این که با صحبت رودررو تمرینشان کنم، از این رو راحت و بدون مشکل میتوانستم به زبانهای روسی، لهستانی و آلمانی حرف بزنم. در خواندن زبان فرانسه مشکل خاصی ندارم، ولی خیلی کم صحبت میکنم و البته نهچندان خوب. علاوه بر این، در زمانهای مختلف به هشت زبان دیگر هم ناخنک زدم، زبانهایی که با آنها آشنا هستم، هرچند مختصر و غیرتجربی.
در کودکی به زبان روسی و کشور روسیه عشق میورزیدم. ولی چندی نگذشت که دیدم بهای عشق من با دشمنی پرداخت میشود. صاحبان انحصاری این زبان و سرزمین مرا یک خارجی بدون کوچکترین حق و حقوق قانونی میدانند (با وجود آن که من، اجداد و نیاکانم در این سرزمین به دنیا آمدیم و همینجا زندگی و کار کردیم)، همه با برادرانم دشمن هستند، مورد بیاحترامی و تحت سختترین فشارهای روحی قرار میگیرند. همچنین میدیدم اقوام دیگر شهری که در آن زندگی میکنم از هم بیزارند و یکدیگر را مورد آزار و اذیت قرار میدهند. من بسیار از این موضوع رنج میبردم و رویای زمانی را میدیدم که دشمنی میان ملتها از بین برود. وقتی زبان و سرزمینی کاملا مشروع، متعلق به همه استفادهکنندگان و مردم آن به وجود آید، وقتی انسانها همدیگر را بشناسند، دشمنی را کنار خواهند گذاشت.
سال ۱۸۶۹ وارد دبیرستان رئال بیالیستوک شدم، ولی بعد از دو ماه به خاطر یک بیماری جدی (در کودکی مرتب مریض میشدم) مجبور شدم مدرسه نروم. سال ۱۸۷۰ دوباره به مدرسه برگشتم و درسها را یکی پس از دیگری با نمرات بسیار عالی پشت سر گذاشتم (باید خاطرنشان کنم طی ۹ سال تحصیل در دبیرستان، چه در بیالیستوک و چه پس از آن در ورشو، همیشه شاگرد ممتاز بودم، معلمها مرا بسیار بااستعداد میدانستند و دوستان و همکلاسیهایم (با حسننیت و به دور از هرگونه حسادت، چون هیچوقت بین آنها کسی نبود که با من خصومت داشته باشد) همیشه موفقیتهای چشمگیری برایم متصور بودند؛ هرچند پیشبینی آنها درست از آب درنیامد و مدت زیادی در تلاش بودم تا نان بخور و نمیری برای خانوادهام درآورم. سال ۱۸۷۳ پدرم معلم زبان آلمانی دبیرستان رئال ورشو شد و اجبارا به آنجا کوچ کردیم. برای یادگیری زبانهای لاتین و یونانی پنج ماه در خانه ماندم و بعد وارد دبیرستان دوم زبانشناسی ورشو شدم. سال ۱۸۷۹ از آن مدرسه فارغالتحصیل گردیدم. سپس برای تحصیل در رشته پزشکی به مسکو رفتم. همکلاسیهایم در مسکو از اقوام و نژادهای مختلف بودند. همین موضوع انگیزهام را برای ایجاد وحدت میان خانواده بشری مضاعف کرد. طولی نکشید که به لحاظ مالی والدینم در مضیقه قرار گرفتند. آنها دیگر از تامین مخارج من در مسکو برنمیآمدند. از این رو سال ۱۸۸۱ دوباره به ورشو بازگشتم و تحصیلاتم را در دانشگاه این شهر پی گرفتم. اوایل ژانویه ۱۸۸۵ از دانشگاه ورشو فارغالتحصیل شدم. آنگاه برای طبابت به روستای ویسیه رفتم. چهار ماه طبابت کافی بود تا متوجه شدم پزشکی عمومی با روحیهام سازگار نیست، چون بیش از اندازه حساسم و رنج بیماران (بهخصوص بیماران محتضر) واقعا برایم دردآور بود. به ورشو بازگشتم و تصمیم گرفتم تخصصی دور از تشویش و نگرانی، یعنی بیماریهای چشم، را دنبال کنم. شش ماه در محل اختصاصی چشمپزشکی یک بیمارستان در ورشو به طبابت مشغول شدم. سپس مدتی در بخش تشخیص و آموزشهای بالینی بیمارستانهای وین (اتریش) به تحصیل پرداختم و در اواخر سال ۱۸۸۶ به عنوان چشمپزشک شروع به طبابت کردم. در
همین ایام با همسرم، کلارو زیلبرنیک از کوونو (او آنزمان در ورشو مهمان خواهرش بود) آشنا شدم. ما ۹ آگوست ۱۸۸۷ پیوندمان را جشن گرفتیم. خلاصهای از ایده و برنامه آیندهام را به نامزدم گفتم. از او پرسیدم آیا میخواهد سرنوشتش را با من گره بزند؟ جواب او نهتنها مثبت بود، بلکه با کمال میل همه دارایی خود را در اختیار من قرار داد. همسرم این امکان را برایم فراهم کرد تا پس از جستوجوهای بسیار و بینتیجه برای پیدا کردن ناشر، سرانجام (جولای ۱۸۸۷) چهار بروشور اولم (خودآموز اسپرانتو به زبانهای روسی، لهستانی، آلمانی و فرانسه) را منتشر کنم.
پس از مدت کوتاهی «کتاب دوم»، «پیوست»، «کولاک» و «خواهر و برادر» (تالیف گرابوفسکی)، ترجمه «کتاب دوم» و «پیوست»، فرهنگ واژگان سطح متوسط آلمانی، فرهنگ کامل واژگان روسی، انگلیسی و خودآموز سوئدی، شاهدخت ماری، نشانیها و … را منتشر و هزینههای مربوط به انتشار تالیفات اینشتین و ه. فیلیپس را هم تقبل کردم. همینطور آگهیهای زیادی در مجلات چاپ کردم، تعداد زیادی کتاب به این سو و آنسو فرستادم و … .
طولی نکشید که بخش عمدهای از دارایی همسرم صرف اسپرانتو گشت؛ آنچه باقی ماند هم خیلی زود ته کشید؛ چون درآمد طبابتم بسیار ناچیز بود. در پایان ۱۸۸۹ دیگر حتی یک کوپک هم در جیب نداشتم!
آن موقع زندگی من خیلی غمانگیز بود. باید جایی غیر از ورشو دنبال کار میگشتم. همسرم مجبور شد با فرزندم نزد پدرش برود و من (نوامبر ۱۸۸۹) عازم شهر خرسو (جنوب روسیه) گردیدم. ظاهرا چشمپزشک نداشت (آنجا فقط یک چشمپزشک زندگی میکرد) از این رو امیدوار بودم درآمدم بهتر شود. اما بیفایده بود: نهتنها خرج خانوادهام درنمیآمد، بلکه با وجود قناعت زیاد و زندگی درویشی! حتی از پس اداره خودم هم برنمیآمدم. حقیقتا بیشتر وقتها چیزی برای خوردن نداشتم. خیلی مواقع ناهار هم نمیخوردم! همسر و بستگانم چیزی نمیدانستند. چون نمیخواستم همسرم را ناراحت کنم در نامههایم مدام به او دلداری میدادم که همه چیز مرتب است، نسبت به آینده بسیار خوشبینم و بهزودی او را نزد خود خواهم آورد… با وجود این دیگر تحمل جایز نبود. مجبور شدم راستش را به همسرم بگویم. آن موقع هنوز بیش از اندازه مغرور بودم تا از کسی کمک مالی بگیرم، اما ناراحتی و اصرار زیاد همسرم مجبورم کرد کمک پدرزنم را (که آن موقع و نیز بعدها هیچگاه کمکش را از من دریغ نکرد و همیشه حامی من بود) قبول کنم و به ورشو برگشتم. به این امید که طبابتم رونق بیشتری پیدا کند. می ۱۸۹۰ به ورشو بازگشتم.
اینبار هم نتیجه مورد انتظار به دست نیامد. درآمدم زیاد که نشد هیچ، قرض هم بالاآوردم. اکتبر ۱۸۹۳ به شهر گرودنو نقل مکان کردیم. آنجا درآمدم بیشتر از ورشو بود و مخارجم کمتر. هرچند در گرودنو هم خرج از دخل پیشی میگرفت. مثل همیشه باید از پدرزنم کمک میگرفتم. هرطور بود چهار سال با صبر و شکیبایی آنجا سر کردم. ولی چون هزینه تحصیل بچهها با خودشان بزرگ شده بود و شهر گرودنو آنقدر فقیر است که یک چشمپزشک اصلا نمیتواند حق ویزیت خودش را بیشتر کند، از این رو با اصرار پدرزنم اواخر سال ۱۸۹۷ تصمیم گرفتم دوباره به ورشو بازگردم و آنجا آخرین شانسم را امتحان کنم.
آنزمان وضعیت روحی وحشتناکی داشتم. خوب میدانستم که این آخرین تلاشم هست و اگر شانس نیاورم، دیگر نابود خواهم شد. سال اول تقریبا از ناامیدی داشتم دیوانه میشدم. ولی در نهایت با سعی و تلاش زیاد، سرنوشت نسبت به من مهربانتر شد. طولی نکشید که طبابتم رونق گرفت و از سال ۱۹۰۱ آنقدری هست که درآمدم به طور کامل مخارجم را پوشش دهد. نجات پیدا کردم. پس از تحمل سالها رنج فراوان و مبارزه سرانجام حالا زندگی آرامتری دارم و برای خانوادهام روزی کافی (هرچند باید خیلی ساده زندگی کنم و حساب هر کوپکم[۲] را داشته باشم). من در یکی از فقیرترین محلات ورشو ساکن هستم، بیمارانم آدمهای فقیر هستند و ویزیت خیلی کمی پرداخت میکنند؛ هر روز باید ۴۰–۳۰ مریض را ببینم، تا آن مقدار عایدم شود که اطبای دیگر از ویزیت ۱۰–۵ بیمار عایدشان میشود؛ با وجود این حالا خیلی راضی هستم، چون خرجم درمیآید و دیگر به کمک کسی نیاز ندارم.
من حالا سه فرزند دارم: یک پسر و دو دختر.
شما را هم با نامه خیلی طولانیام خسته کردم. خدانگهدار!
ارادتمند شما
زامنهوف
برگردان از اسپرانتو: ا. فکـری
منبع: https://eo.wikisource.org
[۱] . آلفرد میشو (به فرانسوی: Alfred MICHAUX) (تولد: ۵ ژوئیه ۱۸۵۹ در نزدیکی شهر بولون-سور-مر. وفات: ۱۹۳۷ در بولون)، وکیل، نویسنده و خطیب اسپرانتودان برجسته فرانسوی. وی رئیس کانون بینالمللی حقوقدانان اسپرانتیست (به اسپرانتو: Societon Internacian de Juristoj Esperantistaj) و رئیس کانون وکلای بولون بود، وی شخصی بسیار فعال و شناختهشده در زمینه حقوق و زبانهای فراساخته، بهخصوص زبان اسپرانتو، محسوب میشد. میشو در ابتدا به مطالعه و فراگیری زبان فراساختهی نئو-لاتین پرداخت، ولی پس از آشنایی با زبان فراساخته اسپرانتو، تبدیل به یکی از موتورهای اصلی در جنبش اسپرانتو شد و نخستین همایش جهانی اسپرانتو به پیشنهاد و با کمک او در سال ۱۹۰۵ در شهر بولونی-سور-مر برگزار گردید: در روز ۷ آکوست سال ۱۹۰۴ که حدود ۱۲۰ تن از اسپرانتودانان در شهر کاله فرانسه گردهمآمده بودند، چند تن از حضار پیشنهاد کردند چنین همایشی در سالهای آینده نیز برگزار شود و میشو این جمله معروفش را بیان کرد: «خب، من شما را برای یک همایش اسپرانتیستی واقعی و مهم در بولون در سال آینده دعوت میکنم»، و به این ترتیب پایه همایشهای جهانی اسپرانتو در دنیا استوار گردید، بهترتیبی که صدمین همایش جهانی اسپرانتو در سال ۲۰۱۵ با حضور ۲۶۹۸ اسپرانتودان از سراسر گیتی در شهر لیل فرانسه، که فاصله کوتاهی با بولون-سور-مر دارد، برگزار شد.
[۲] . واحد پول لهستان در آن زمان