نویسنده: یولیان مودست
زن همیشه موقع زنگ تفریح طولانی مدرسه پیدایش میشد. آریانوف او را از پنجره طبقه دوم میدید. حالا، اوایل بهار، هنوز ژاکت قهوهای زمستانیاش را میپوشید. ژاکت گشادی که قواره تنش نبود. موهای سیاه بلند زن مثل بالهای پرستو روی شانههایش نشسته بود. زیبا بود. سفیدرو بود و چشمان درشت روشناش شبیه دانههای طلایی انگور. مثل آهو نرم و سبک راه میرفت. آریانوف نمیتوانست سناش را حدس بزند؛ ۳۰ یا شاید هم ۳۵. زن با حالتی مغرور کنار حصار مدرسه میایستاد، کمی پرسه میزد و دوباره برمیگشت جلوی درب بزرگ مدرسه. او بیشتر وقتها به پنجرههای مدرسه نگاه میکرد و منتظر زنگ تفریح بچهها بود.
زمستان و بهار زنگ تفریح که میخورد دیگر در حیاط جای سوزن انداختن نبود. زن که کنار حصار مدرسه میایستاد، برمیگشت، به حیاط میآمد، این طرف و آنطرف را نگاه میکرد، بچهها را کنار میزد و بالاخره کسی را که دنبالش بود پیدا میکرد. او واسکو از کلاس هفتمB بود. پسری با قدی کوتاه، ضعیف، موی مجعد و چشمانی براق. زن واسکو را گوشهای خلوت میکشید و مدت زیادی با او حرف میزد. واسکو سر به زیر و بیحرکت به حرفهایش گوش میکرد. موقعی که زنگ کلاس میخورد، واسکو با بچهها سر کلاس میرفت. همکلاسیها مسخرهاش میکردند. به او بچهننه و نینی میگفتند. واسکو اما حرفی نمیزد. سرش را پایین میانداخت. از خجالت سرخ و خیس عرق میشد. اشک، چشمان روشناش را پر میکرد. دندانهایش را به هم میفشرد و ناراحتیاش را نشان نمیداد. آریانوف با خود میگفت: چقدر بچهها ظالم هستند.
مادر واسکو آهسته حیاط بزرگ مدرسه را، که پس از برگشتن بچهها سر کلاس سوت و کور میشد، طی کرد، بیرون رفت و قدم در خیابان کنار مدرسه گذاشت. آریانوف به او نگاه میکرد تا اینکه کمکم تصویرش در انتهای خیابان محو شد. او نمیدانست چرا مادر واسکو هر روز به مدرسه میآید و در آن ۲۰ دقیقه زنگ تفریح چه چیز مهمی به پسرش میگوید. معلم حدس و گمانهای مختلف داشت، ولی ظاهرا هیچکدام منطقی به نظر نمیرسید.
واسکو پسری کمحرف و خجالتی بود. زیاد با همکلاسیهایش نمیگشت و بهندرت در شیطنتها، صحبتها و مسخرهبازیهایشان شریک میشد. خوب درس میخواند: نمرههایش نه خیلی عالی و نه متوسط بود. سعی میکرد خوب درس بخواند، ولی همیشه حواسش از تختهسیاه پرت میشد و از جاهای دیگر سردرمیآورد.
آریانوف این حس عجیب را داشت که او و واسکو شبیه هم هستند. موقعی که آریانوف بچه بود، مادرش مثل مادر واسکو خیلی مراقبش بود. آریانوف کلاس اول ابتدایی بود که پدرش را از دست داد. نه خواهر و نه برادر داشت. نمیتوانست فراموش کند که مادر صبح خیلی زود از خواب بلند میشد تا برایش صبحانه آماده و او را تا مدرسه همراهی کند. آنموقع آریانوف از این کار مادر خجالت میکشید. ولی مادر کار خودش را میکرد. هر روز صبح، در سرما و گرما، آریانوف را تا مدرسه همراهی میکرد. حالا آریانوف حدس میزد این کار برای مادر یکجور قانون بود، قانونی خیلی مهم. بیشک مادر خوشحال بود او درس میخواند و دانشآموزی ساعی است. مادر دوست داشت به او کمک و تشویقش کند. یا شاید سعی میکرد او را از چیزی دور نگاه دارد: مادر نگران آریانوف بود. در حقیقت آریانوف تنها فرزندش بود و مادر میترسید او را از دست بدهد. ولی آنموقع آریانوف این را درک نمیکرد و از کارهای مادرش خجالت میکشید. آنموقع آریانوف فکر میکرد دیگر بزرگ شده. دوست داشت مستقل باشد و وقتی میدید بچهها مسخرهاش میکنند رنج میبرد.
موقعی که دبیرستان میرفت، اگر برحسب اتفاق بعدازظهر دیر میکرد مادر فورا دنبالش میگشت و سراغ او را از دوستان و همکلاسیهایش میگرفت. آنوقت آریانوف میخواست از خجالت آب شود و برود زیر زمین. به خاطر مادر جرات نداشت با دختری قرار بگذارد، چون عکسالعمل مادرش را نمیدانست، یا شاید خیلی هم خوب میدانست و به همین خاطر از دخترها و همکلاسیهای دختر فاصله میگرفت، چون مادر زود دلگیر میشد و میگفت از صبح تا شب کار میکند تا او خوب بخورد، خوب بپوشد و کم و کسری نداشته باشد ولی او مادرش را با غصه و درد در خانه تنها میگذارد و با دخترها وقت میگذراند. بعد از این سرزنشها، آریانوف عذاب وجدان میگرفت، شدیدا احساس گناه میکرد و حاضر بود هر کاری بکند تا فقط مادر ناراحت نشود. تحمل نگاه غمگین مادر برای او آسان نبود. در حالی که مادر حاضر بود جانش را برای پسرش بدهد، واسکو دوست نداشت مادر فکر کند که نسبت به او بیاهمیت است.
حالا بعد از گذشت این سالها آریانوف معتقد بود رفتار مادر ظالمانه و از سر خودخواهی بود؛ رفتاری که در بچگی نمیفهمید و رنج میبرد. با خود میاندیشید گاهی عشق مادر تا چه اندازه عجیب و غیرقابل فهم است. مادرانی که برای کمک به فرزندانشان سختی بیش از اندازه متحمل میشوند در حقیقت با بیرحمی پر و بال آنها را قطع میکنند و در آینده عاجز از پر گشودن خواهند شد. اما چه کسی باید این را به مادران یادآور شود؟ چه کسی باید به آنها بگوید کاری که میکنند کمک نیست و دارند به فرزندانشان آسیب میزنند؟
یک بار بعد از زنگ تفریح آریانوف، واسکو را به دفتر صدا زد.
– چرا مادرت هر روز به مدرسه میآید؟
واسکو به معلم نگاه کرد. از خجالت سرخ شد. انگار رویش آب یخ ریخته باشند. جوابی نداد و فقط زمین را نگاه میکرد.
– بسیار خوب، به مادرت بگو فردا بیاید مدرسه، میخواهم با او صحبت کنم.
روز بعد مادر واسکو به مدرسه آمد. آریانوف او را به اتاق معلم دعوت کرد. صندلی تعارف کرد، ولی مادر واسکو ننشست و چپچپ و مضطرب، مثل راسویی در تله افتاده، به او نگاه میکرد. شاید فکر میکرد آریانوف میخواهد از واسکو گله کند. دستپاچه بود و نگاهش به اینطرف و آنطرف میچرخید. انگار برای رفتن به جایی عجله داشت. چشمانی که شبیه به دو دانه انگور طلایی بود حالا مثل شیشه برق میزد.
– سرکار خانم! پسر شما دانشآموزی خوب و ساعی است و من از او راضی هستم. ولی شما چرا هر روز با او به مدرسه میآیید؟ واسکو الان کلاس هفتم است. فکر نمیکنید که دیگر به اندازه کافی بزرگ شده…
چند لحظه مکث کرد. شاید برای آنچه میخواست بگوید دودل بود. ولی یکدفعه با بینزاکتی گفت:
– این موضوع فقط به خودم ربط دارد. من مادرش هستم. وقتی واسکو میگوید مدرسه میرود باید ببینم که واقعا مدرسه میرود یا نه.
آریانوف فقط با تعجب به او نگاه کرد و سوال دیگری نپرسید.
– من مادرش هستم و نه شما!
دوباره این جمله دور از نزاکت را تکرار کرد، رویش را برگرداند و رفت. حتی خداحافظی هم نکرد. آریانوف او را تا جلوی درب مدرسه بدرقه کرد. وقتی برگشت دید واسکو هنوز پشت کلاس منتظر ایستاده است.
پسر بیچاره آهسته گفت: آقا معلم، خواهش میکنم به دل نگیرید. مادرم بیمار است. من اصلا ناراحت نیستم که هر روز همراه من تا دم در مدرسه میآید، هرچند که بچهها هم مسخرهام کنند.
آریانوف نگاهش کرد و گفت: میدانم واسکو، میدانم … .
برگردان از اسپرانتو: ا. فکـری
منبع: Turka Stelo/ آگوست ۲۰۱۸