گئورگی میهالکوف برگردان: ا. فکـری
آلکسی کنار در ایستاده بود. خواست برود. درنگ کرد و نگاهی به پدرش دن انداخت. دن میدانست پسرش چه میخواهد بگوید. آلکسی به خود اجازه دخالت نمیداد. شاید هم داشت فکر میکرد چطور سر حرف را باز کند. دن صندلی را از پشت میز آشپزخانه بیرون کشید. نشست و منتظر ماند. یکی دو دقیقه گذشت. تنها صدای تیکتاک ساعت شماطهدار قدیمی روی بوفه بود که به گوش میرسید.
ابروهای پرپشت آلکسی در هم رفت و آهسته شروع به صحبت کرد. او سعی میکرد آرام باشد ولی دن میفهمید که خیلی ناراحت است.
– پدر…
آلکسی مکثی کرد و آب دهانش را قورت داد.
– از شما با این سن و سال دیگر بعید است. ببخشید، ولی شما دیگر جوان نیستید. ۵۵ سالتان است، در حالی که آن زن فقط ۳۵ سال دارد. ۲۰ سال اختلاف سن! مردم میخندند و میگویند سر پیری سر و گوش پدرت میجنبد. از شنیدن این حرفها خجالت میکشم. آن زن باردار است و چند وقت دیگر فارغ میشود. شرمآور است پدر. خدا از گناه آن زن نگذرد. آخر چطور ممکن است؟! شما دارید نوهدار میشوید و من و برادرم ایوانو باید منتظر به دنیا آمدن برادر یا خواهر کوچکمان باشیم. باورکردنش سخت است!
دن ساکت بود و حرفی نمیزد. آلکسی حق داشت. طبیعی نبود، اما این اتفاق افتاده بود.
آلکسی با تردید و آرام ادامه داد: من و ایوانو فکر میکنیم هنوز دیر نشده و ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است. به او بگویید بچه را بیندازد و برود دنبال زندگی خودش. او هنوز جوان است و این شانس را دارد که با مردی همسنوسال خودش ازدواج کند و بچهدار و خوشبخت شوند…
آلکسی نفساش را بیرون داد. نمیدانست برای راضی کردن پدر دیگر چه باید بگوید. گیج شده بود. اینطور صحبت با پدر و نصیحت او کار درستی نبود. پدر را دوست داشت و به او احترام میگذاشت. او شب و روز زحمت کشید تا آلکسی و ایوانو ادامه تحصیل دهند. برای هر دوی آنها خانه تهیه کرد. هر کمکی هم که لازم بود از آنها دریغ نداشت. ولی حالا همه چیز تغییر کرده بود. آلکسی دلش نمیخواست عنوان کند که همسرش رادکا مدام میگوید: «پدرت خجالت نمیکشد؟ سر پیری و معرکهگیری؟! زن بیشرم همخانه پدرت شده و بهزودی بچهاش هم به دنیا میآید و بعد ادعای ارث و میراث میکند. آنوقت تو و ایوانو باید همه چیز را تقسیم بر سه کنید. پدرت هم که خیلی مال و منال دارد! مادهروباه مکار خودش را به پدرت نزدیک کرده تا بعد وارث او شود.»
حرفهای رادکا، آلکسی را راحت نمیگذاشت. بالاخره به خود جرأت داد تا پدر را نصیحت کند که به قول رادکا آن «مادهروباه مکار» را از زندگیاش دور کند.
دن ساکت بود و حرفی نمیزد. این سکوت برای آلکسی نگرانکننده بود. نمیتوانست حدس بزند بالاخره پدرش چه تصمیمی میگیرد. آلکسی در را باز کرد:
– من میروم. یک روز دوباره میآیم. شما هم ما را قابل بدانید. از وقتی این زن جوان با شما زندگی میکند به ما هم سر نزدید.
دن در جواب فقط گفت: باشد…
آلکسی رفت. دن همچنان روی صندلی نشسته بود و از پنجره به حیاط نگاه میکرد. ساعت پنج بود و کِتی باید از راه میرسید. او صندوقدار یک فروشگاه بزرگ بود. با آمدن کِتی زندگی دن رنگ و بوی دیگری گرفت. پیش از این تنهایی آزارش میداد. او سالها تنها زندگی میکرد و روزها برایش طولانی و کسالتبار بود. خلبان بازنشسته ارتش بود. متأسفانه چند سال پیش همسرش رزا را از دست داد. پسرانش، آلکسی و ایوانو هم سرگرم خانه و زندگی خودشان بودند. آنها به ندرت پدر را به خانهشان دعوت میکردند؛ فقط وقتی کارشان گیر بود.
یک شب کِتی دواندوان و پابرهنه خودش را به در خانه دن رساند. شوهرش، پانایوت همکار دن و مثل او خلبان بود. او از دن کوچکتر بود. پانایوت به الکل اعتیاد داشت و مدام به کِتی تهمت خیانت میزد و او را به باد کتک میگرفت. آنها بچه نداشتند و همین امر پانایوت را بیشتر عصبانی کرده بود. بعد از آن شب وحشتناک، کِتی به خانه دن پناه آورد. جای دیگری نداشت که برود. او پیش از این در روستای دوری زندگی میکرد و الان دیگر در آنجا هم قوم و خویشی نداشت. پدر و مادر او دستشان از دنیا کوتاه بود. کِتی، دن را میشناخت، چون همکار شوهرش بود. دن اغلب اوقات با پانایوت صحبت و او را نصیحت میکرد که الکل را کنار بگذارد و آینده خود و خانوادهاش را تباه نکند. ولی گوش پانایوت به این حرفها بدهکار نبود.
کِتی با دن همخانه شد. دن سعی میکرد به او کمک کند. او خوب میدانست که این زندگی مشترک چندان عقلانی نیست. او سنوسالدار بود و کِتی خیلی جوان. با این حال کمکم عاشق کِتی شد. تا به حال کسی تا این اندازه در دل او جا باز نکرده بود. وقتی به چشمهای سیاه و درشت او نگاه میکرد، قلبش به تپش میافتاد. زنی زیباتر از او سراغ نداشت. موهای پرپشت کتی عطر مزرعه گندم را با خود داشت، با اندامی متناسب و مثل ماهی قزلآلا انعطافپذیر.
از وقتی کِتی پا به خانه او گذاشت همه چیز از تمیزی برق میزد. او آشپزی میکرد، به نظافت خانه میرسید و خرید میرفت. اصلاً خسته نمیشد. این موضوع دن را هم خوشحال و هم نگران کرده بود. دوست نداشت کسی از او مواظبت و نگهداری کند. اغلب به خودش میگفت: «درست است که من به او کمک کردم، ولی عاقلانه نیست با هم زندگی کنیم. او هنوز جوان است و باید دنبال زندگی خودش برود».
یکبار، خیلی غیرمنتظره، کِتی به دن گفت که باردار است. دن تا صبح خوابش نبرد. هم خوشحال بود که دوباره پدر میشود و هم خود را معذب میدید. به عواقب این مسأله فکر میکرد: «مردم چه میگویند؟ همه حرف درمیآورند و مسخرهام میکنند». قصد داشت به کِتی بگوید که بچه را بیندازد. ولی بعد به خود میگفت، گناه این طفل معصوم چیست که باید قربانی شود؟
کِتی هم مثل او دیگر حرفی نمیزد. درحقیقت از بارداریاش سورپرایز شده بود. این همه سال با پانایوت زندگی کرد و از نعمت مادر شدن محروم بود. آن موقع فکر میکرد مشکل از خودش است. پانایوت همیشه این موضوع را به سرش میزد. به او «گاو نازا» میگفت و به قصد کشت به جانش میافتاد. حالا کِتی بیاندازه شاد بود. اما از طرفی احساس نگرانی هم داشت: «شاید دن فکر کند من عمداً باردار شدم تا او را مجبور به ازدواج با خود کنم». از وقتی کِتی فهمید که باردار است هم خوشحال بود و هم ناراحت و نمیتوانست تصمیم درستی بگیرد. حاضر بود بلافاصله آنجا را ترک کند، از دن ممنون بود که در این مدت به او پناه داد و کمکش کرد. درواقع عاشق دن بود. ولی خوب میدانست که زندگی مشترک آنها مشکلات زیادی برای دن در پی خواهد داشت. نگرانیاش روز به روز بیشتر میشد. ولی نمیتوانست تصمیم درستی بگیرد.
یک شب وقتی تازه شام خورده بودند درد سراغ کِتی آمد:
– بچه دارد به دنیا میآید.
دن مثل فنر از جا پرید تا اتومبیل را آماده کند. چند دقیقه بعد آنها به بیمارستان رسیدند. ماما کِتی را ویزیت کرد و دستور بستری داد. دن به خانه برگشت، ولی تمام شب نخوابید و تا صبح در خانه راه میرفت. وقتی پسرانش آلکسی و و ایوانو به دنیا میآمدند او اینقدر نگران نبود. صبح زود دوباره به بیمارستان برگشت. همه به او میگفتند: «قدم پسرتان مبارک». از شادی نزدیک بود بال دربیاورد.
در خیابان تلوتلو میخورد و با خودش حرف میزد: «مردم چه میگویند؟ پیرمرد خجالت نمیکشد زنگوله پای تابوت درست کرده؟» این فکر او را راحت نمیگذاشت. قلبش تندتند میزد. با خود میگفت: به او میگویم بچه را به بهزیستی بسپارد. اگر این کار نکند همان بهتر که از اینجا برود.
چند روز به همین ترتیب گذشت. نگرانی دن هر روز بیشتر میشد. دوست نداشت کسی را ببیند. کِتی از بیمارستان تماس گرفت و گفت چند روز دیگر از بیمارستان مرخص میشود. اما دن از آمدن به بیمارستان امتناع کرد. خجالت میکشید وقتی با این سن و سال بچه را بغل میگیرد مردم مسخرهاش کنند.
کِتی از بیمارستان مرخص شد. دن از اینکه خودش دنبال آنها نرفت عذاب وجدان گرفته بود. ولی فکر میکرد کِتی او را درک میکند. وقتی کِتی به خانه برگشت دن تعجب کرد. او تنها بود. با تعجب پرسید: پس بچه کجاست؟
– سپردمش به بهزیستی.
دن خشکش زد. سرش داغ و پاهایش سست شد: چه کار کنم! چطور ممکن است!
سریع کتش را پوشید و به سمت در رفت.
– کجا میروی؟
– میروم بیمارستان تا بچهام را به خانه بیاورم. او پسر من است!
این را گفت و بیرون رفت…