فرهنگسرای اسپرانتو در ایران

پاییز بوداپست

گئورگی میهالکوف
برگردان از اسپرانتو: ا. فکری

***
اوا چیزی از جنگ نمی‌دانست. او بعد از آخرین جنگ جهانی، که برایش چیزی دور و غیرقابل درک بود، به دنیا آمد. ولی هیچ‌گاه چیزی را که شبیه جنگ بود و زخمی عمیق در روح او باقی گذاشت از یاد نمی‌برد. زخمی که حتی گذشت زمان هم مرهمی بر آن نشد.
همه چیز از یک صبح زود در ماه نوامبر شروع شد. آسمان‌غرش‌هایی دور و مبهم اوا را از خواب بیدار کرد. اول فکر کرد هوا توفانی است. صبح هوا ابری و تاریکی بود و گویا باران می‌بارید. روی تخت دراز کشیده بود و به پنجره بزرگ اتاق نگاه می‌کرد. مادرش در آشپزخانه بود و می‌دانست که خیلی زود به اتاق می‌آید. گاشپار، خرس مخملی‌‌‌، در کنارش خوابیده بود. گاشپار را دوست داشت و بدون او خوابش نمی‌برد.
هر روز صبح بعد از بیدار شدن از خواب، اوا چشم‌های آبی و لبخند گرم مادر را می‌دید و بوی شیر داغ مشامش را نوازش می‌داد. اما امروز صبح مادر به اتاق او نیامد. سر جایش دراز کشیده بود و زیرچشمی به پنجره نگاه می‌کرد. انگار از بیرون یک پرده خاکستری جلوی پنجره کشیده بودند. هوا سرد بود و زیر پتو می‌لرزید. از آشپزخانه صدایی نمی‌آمد. بلند شد و پاورچین به طرف در رفت. در سنگین را باز کرد و پابرهنه وارد آشپزخانه شد. مادر کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط خانه بزرگ روبه‌رو نگاه می‌کرد. آرام و بی‌صدا پشت سر مادر آمد و سعی کرد مثل او به بیرون نگاه کند. در حیاط خانه روبه‌رو یک ساختمان بلند بود و چند نفر از یک در بزرگ چوبی وارد آن شدند. مادر به آن در بزرگ که کنارش یک توپ جنگی بزرگ و ترسناک قرار داشت زل زده بود. در کنار آن توپ چند مرد دیده می‌شدند که سرباز نبودند. آنها توپ را به سمت کوه روبه‌رو (گلرت، تپه گِلِرت یا کوه گلرت با ارتفاع ۲۳۵ متر از سطح دریا و مشرف به دانوب، در بوداپست پایتخت مجارستان واقع شده‌است) طرف دیگر دانوب، نشانه گرفته بودند. پس آسمان‌غرش‌های صبح درواقع صدای تیراندازی از سمت کوه گلرت بود. یک عده تیراندازی می‌کردند، ولی چرا؟
مادر وقتی متوجه اوا شد زودی او را بغل کرد و به اتاق برد: همین‌جا بمان! آشپزخانه نیا! اینجا خطرناک است. صبحانه‌ات را به اتاقت می‌آورم.
اوا در اتاق خواب تاریک خود تنها ماند. صدای تیراندازی‌ها بلندتر ‌شد. اوا گریه‌اش گرفت. مدتی در اتاق تنها بود تا این‌که چند دقیقه بعد مادر با صبحانه، چای و بیسکویت، وارد شد. امروز خبری از شیر و نان و کره نبود. با تعجب به مادر نگاه کرد. او اما ساکت و خیلی نگران بود. سینی صبحانه در دست‌هایش به‌وضوح می‌لرزید. مادر سینی را روی میز گذاشت و بعد اشک‌هایش را پاک کرد. تا به حال او را این‌قدر نگران ندیده بود. ظاهراً بیرون اتفاق وحشتناکی افتاده است. سعی کرد بفهمد موضوع چیست، تیرانداز‌ی‌ها به چه خاطر است و چرا در حیاط خانه روبه‌رو توپ جنگی گذاشته‌اند. از ترس قلبش تندتند می‌زد. نگرانی مادر او را هم مضطرب کرد.
پدر اوا سر کار رفته بود. می‌توانست دوباره به خانه برگردد؟ صدای تیراندازی‌ها بلندتر ‌شد. شیشه‌ها‌‌ ‌می‌لرزید. گویی الان پایین می‌آیند و خرد و خاکشیر می‌شوند.
مادر دوباره به آشپزخانه رفت. غذا درست می‌کرد یا از پنجره به بیرون سرک می‌کشید؟ هر روز صبح عطر قهوه مادر در تمام خانه می‌پیچید. ولی امروز یادش رفته بود قهوه درست کند. انگار مادر در آشپزخانه با کسی حرف می‌زد. گوش‌هایش را تیز کرد. صدای زن همسایه، عمه‌آگی بود. حس کنجکاوی غلغلکش ‌داد. طاقت نیاورد. آرام با پتو روی گاشپار را پوشاند:همین‌جا بمان! زودی برمی‌گردم.
آرام و آهسته پشت در آمد. مادر و عمه‌آگی نگران و مضطرب بودند. گاهی هم درگوشی حرف می‌زدند. انگار می‌ترسیدند کسی حرف‌هایشان را بشنود. اغلب هم کلمات «انقلاب»، «کارگران» و «دانشجویان» را تکرار می‌کردند.
اوا با کلمه «انقلاب» آشنا نبود. معنی «کارگر» را هم نمی‌دانست. پدرش کارگر بود و در کارخانه بزرگ تولید مصنوعات فلزی کار می‌کرد. معنی «دانشجو» را هم درست نمی‌دانست. پیشتا همسایه آنها بود. همه می‌گفتند که او دانشجوست. یعنی مامان و عمه‌آگی درباره پیشتا حرف می‌زدند؟ او همیشه جدی بود، عینک می‌زد و یک شنل روشن بلند داشت. اوا می‌دانست که پیشتا آدم خوبی است. هیچ‌وقت نه کار بد و نه انقلاب کرده است. به همین دلیل مادر و عمه‌آگی نباید از او بترسند. اما آنها خیلی نگران بودند و از پشت در گریه و زاری‌شان را می‌شنید. اوا هم نگران بود، اما می‌دانست که پیشتا کاری نکرده است. حتی دلش می‌‌خواست همان موقع در را باز کند و به مادر و عمه‌آگی بگوید که پیشتا آدم خوبی است و هیچ کار بدی نکرده است. اما جرأت نداشت، چون مادر سرگرمه‌هایش درهم می‌رفت و او را دعوا می‌کرد. درواقع مادر گفته بود از اتاق بیرون نیاید.
پیشتا فکر اوا را به خود مشغول کرده بود. او با عینک و شنل بلندی که تقریباً تا روی کفش‌اش می‌رسید کمی خنده‌دار بود. اما چیزی دائم کنجکاوی اوا را تحریک می‌کرد. پیشتا بیشتر وقت‌ها یک کیف بزرگ سیاه با خود حمل می‌کرد و او خیلی دوست داشت بداند داخل آن چیست. فکر می‌کرد داخل آن عروسک است. اما پیشتا آدم جدی‌ای بود و بعید می‌دانست با خودش عروسک به این‌طرف و آن‌طرف ببرد.
یک شب خواب پیشتا و کیفش را دید. پیشتا لبخند زد، کیفش را باز کرد و او نور شگفت‌انگیزی داخل آن دید. کیف ظاهراً خالی بود ولی نور رنگارنگ و خیره‌کننده‌ای‌ از درون آن به بیرون می‌تابید. اوا تصمیم گرفت فردا که پیشتا از کنار خانه‌شان رد می‌شود از او خواهش کند تا کیفش را باز کند و داخل آن را ببیند. درواقع کیف خیلی عجیبی به نظر می‌رسد و اوا حتماً باید داخل آن را می‌دید.
کمی بعد عمه‌آگی رفت و مادر تنها شد. حالا جرأت کرد در را باز کند.
مادر او را دعوا کرد: مگر نگفتم از اتاق بیرون نیا؟!
اوا گریه کرد: تنهایی می‌ترسم. نترس عزیزم.
مادر سعی کرد او را آرام کند، اما صدایش می‌لرزید و نمی‌توانست نگرانی‌اش را پنهان کند.
ظاهراً صدای تیراندازی‌ها خیلی کم شده بود. توپ جنگی همچنان کنار آن در بزرگ قرار داشت، اما کسی دور و بر آن نبود. اوا از پنجره به بیرون نگاه کرد و با خود گفت، چرا آن مردها توپ را رها کرده و رفته‌اند؟ انگار دیگر کسی در آن خانه بزرگ نبود. ولی اوا می‌دانست که آنها در خانه‌هایشان هستند و مثل مادر از پنجره به بیرون سرک می‌کشند.
ناگهان از خیابان صدای تیراندازی و فریاد به گوش رسید. دو پسر جوان به داخل حیاط دویدند. یکی از آنها پیشتا بود، با همان شنل روشن بلند و عینک خنده‌دار. اوا فوراً او را شناخت. دو سرباز با یونیفرم سبز آنها را تعقیب می‌کردند و به زبانی غیرقابل فهم چیزی می‌گفتند. پیشتا و آن پسرِ دیگر دویدند تا از حیاط بگذرند و خودشان را به خانه برسانند. ناگهان صدای چند شلیک گوشخراش شنیده شد. پیشتا سکندری خورد و با صورت روی زمین افتاد و دست‌هایش به دو طرف بدنش پهن شد. اوا فکر کرد لبه شنل پیشتا زیر پایش گیر کرد و زمین خورد.
پسرِ دیگر خودش را به خانه رساند. مردان مسلح به دنبال او دویدند. پیشتا هنوز بی‌حرکت روی زمین افتاده بود. اوا نمی‌فهمید چرا پیشتا بلند نمی‌شود. عینک پیشتا جلویش افتاده بود و انگار دست‌های پهن‌شده‌اش روی زمین می‌خواستند آن را بردارد.
ناگهان فریاد وحشتناکی آن خانه را تکان داد. صدا از طبقه دوم بود. مادر پیشتا با گریه و زاری خودش را به حیاط و بالای سر پسرش رساند. فریادهایش واقعاً وحشتناک و دردناک بود. حالا اوا کنار شنل روشن پیشتا متوجه خط باریکی از خون شد.
عمه‌مارتا، مادر پیشتا با گریه و زاری کمک می‌خواست، اما هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد از آن خانه بزرگ محزون بیرون بیاید.
باران گرفت و کم‌کم بر شدت آن افزوده شد. عمه مارتا بالای سر پیشتا مانده بود.
اوا از آن پاییز سرد بوداپست این داستان تلخ را به یاد می‌آورد. این تصویر وحشتناک هیچ‌گاه از خاطر او محو نمی‌شود.

توضیح مترجم:
انقلاب ۱۹۵۶ مجارستان قیامی مردمی علیه دولت استالینیستی «جمهوری خلق مجارستان» و سیاست‌های تحمیلی اتحاد جماهیر شوروی بود که از ۲۳ اکتبر تا ۱۰ نوامبر سال ۱۹۵۶ میلادی به طول انجامید. این انقلاب در ابتدا به‌صورت یک تظاهرات دانشجویی در مرکز بوداپست، پایتخت کشور آغاز شد و در ادامه هزاران نفر را جذب خود کرد. در ۴ نوامبر، نیروی عظیم شوروی، بوداپست را مورد تهاجم قرارداد. مقاومت مردم که تا ۱۰ نوامبر به طول انجامید، منجر به شکست شد. تخمین زده شده‌ است که حدود ۲۵۰۰ مجار کشته و ۲۰۰ هزار نفر نیز پناهنده شدند. بازداشت‌ها و محکومیت‌های فراوان تا ماه‌ها ادامه یافته و در اوایل ژانویه سال ۱۹۵۷ میلادی، دولت جدیدی با حمایت شوروی روی کارآمد و تمام مخالفت‌های مردمی را سرکوب کرد. پس از گذار به دموکراسی در سال ۱۹۸۹ میلادی، ۲۳ اکتبر به عنوان روز ملی تعطیل اعلام شد.

متن داستان به اسپرانتو در نشانی زیر قرار دارد:

http://www.monato.be/2015/011473.php

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه × 1 =