گئورگی میهالکوف برگردان: ا. فکـری آلکسی کنار در ایستاده بود. خواست برود. درنگ کرد و نگاهی به پدرش دن انداخت. دن میدانست پسرش چه میخواهد بگوید. آلکسی به خود اجازه دخالت نمیداد. شاید هم داشت فکر میکرد چطور سر حرف…


گئورگی میهالکوف برگردان: ا. فکـری آلکسی کنار در ایستاده بود. خواست برود. درنگ کرد و نگاهی به پدرش دن انداخت. دن میدانست پسرش چه میخواهد بگوید. آلکسی به خود اجازه دخالت نمیداد. شاید هم داشت فکر میکرد چطور سر حرف…

گئورگی میهالکوفبرگردان از اسپرانتو: ا. فکـری محل پرورش قرقاول بیرون شهر در دره طلایی قرار داشت. کسی درست نمیدانست چرا اسم اینجا را دره طلایی گذاشتهاند. بعضی میگفتند به خاطر اینکه زمانی در این شهر معدن طلا وجود داشت. عدهای…