ماجرا چگونه شروع شد؟ دانیل خوب به خاطر نمیآورد. بعضی اوقات سعی میکرد آنچه پیشآمد و حتی جزئیاتش را مرور کند. گاهی به نتیجه میرسید. این حس را داشت که آنموقع یک روز بهاری یا اوایل تابستان بود. شمیم شکوفههای نرمدار* به مشام میرسید. شاید هم بوی خوش لینا بود. نور آفتاب سایههایی مثل جستوخیز خرگوشها روی دیوار میانداخت. معمولا در اتاق سکوت حاکم بود. دانیل بهندرت رادیو گوش میکرد. تلویزیون هم نداشت. با خود میگفت: تلویزیون به چه کارم میآید؟ زندگی من خودش داستان و اتفاق است. داستانها و اتفاقاتی که بعضی خندهدار و بعضی جالب و سرگرمکننده هستند.
یکی از این ماجراها البته به لینا بازمیگشت.
لینا چند سال پیش در زندگیاش ظاهر و کمکم جزئی از آن شد. هر روز بعدازظهر، وقتی کار تمام میشد پیش دانیل میآمد. وارد اتاقش میشد، کیف زنانهاش را روی صندلی کنار در میگذاشت، ژاکت سفیدش را درمیآورد و روی مبل نزدیک پنجره مینشست و به دانیل گزارش کار میداد. دانیل از مصاحبت با او لذت میبرد. صدای نرم و شیرین لینا مثل خشخش افتادن برگها روی زمین آرامبخش بود. آرام صحبت میکرد و گاه برای اینکه همه حرفهایش را خوب بشنود گوشهایش را تیز میکرد.
لینا در یک شرکت بزرگ خارجی کار میکرد. سه سال از دانیل کوچکتر بود. دانیل عاشق زیبارویان بود. چشمهای لینا که مثل دانههای انگورِ پرشهد بود، او را از خود بیخود میکرد. لبخندش به غروب رمانتیک و شاعرانه دریا نگاه میمانست. دانیل تنها شیفته چشمهای زیبای لینا نشده بود. او شنونده خوبی هم بود.
دانیل از هر دری برای لینا حرف میزد. بعضی از آنها واقعی بود. بعضی را قبلا جایی خوانده بود و یکسری را هم از خود میبافت. با این حال، لینا فکر میکرد همه آنها واقعا اتفاق افتادهاند. لینا هیچوقت حرف دانیل را با سوالات بیمورد قطع نمیکرد.
دانیل دلباخته لینا شده بود. دختری بهتر از او سراغ نداشت. باعث شده بود حتی به کس دیگری فکر نکند. میدانست لینا همیشه در کنارش خواهد ماند.
گاهی سعی میکرد به خاطر آورد او را از کی میشناسد. از اواخر بهار یا اوایل تابستان. اما هیچوقت دقیق به خاطرش نمیآمد. چندان هم فرق نمیکرد. مهم این بود که با هم هستند.
یک بار عصر، اوایل پاییز برگریز، به لینا نزدیک شد، او را در آغوش گرفت و مهربان و آرام گفت: دلم میخواهد با هم ازدواج کنیم و هدیهای به تو بدهم.
– چه هدیهای؟
لبخند شیطنتآمیزی بر لبان لینا نشست و چشمهایش مثل دانههای انگورِ پرشهدی که شبنم صبحگاهی آنها را شسته باشد برق زد.
– میخواهم بچه به تو بدهم.
– با کمال میل هدیهات را قبول میکنم.
لینا این را گفت و گونههایش از شرم سرخ شد.
هردو ساکت بودند. تاریکی اتاق روانداز نرمی روی آنها شد.
لینا آهسته گفت: من هم هدیهای برایت در نظر گرفتم.
– چه هدیهای؟
– یک پیشنهاد کاری از پایتخت دارم. میرویم و با هم آنجا زندگی میکنیم. حقوق خیلی بالایی برایم در نظر گرفتهاند.
دانیل چیزی نگفت.
لینا دلیل سکوت دانیل را نمیفهمید. با کمی خجالت گفت: نظرت را نگفتی؟
– این هدیه را نمیخواهم.
لینا که از صدایش معلوم بود اوقاتش تلخ شده، پرسید: چرا هدیه من را نمیخواهی؟
– بیایم پایتخت که چه؟!
– آنجا خانه بزرگی میگیریم. بچههایمان در مدارس خیلی خوب درس میخوانند و بعد به دانشگاه میروند. اگر اینجا، در شهر کوچک خودمان بمانیم، با این شندرغاز نمیتوانیم زندگی کنیم. حقوقت ناچیز و خندهدار است.
– هیچوقت تا حالا نگفته بودی حقوق من خندهدار است!
– چون تا حالا هیچوقت نگفته بودی که میخواهی به من بچه بدهی. برای بزرگ کردن بچه به پول خیلی خیلی بیشتری نیاز داریم.
دانیل دیگر چیزی نگفت. آرام و ساکت گوشش را سپرده بود به خشخش برگهایی که بیرون روی زمین میافتاد.
لینا به پایتخت رفت و گاهی دانیل سعی میکرد به خاطر آورد ماجرا از کی شروع شد…
-
*نمدار، زیرفون، نرمدار (نام علمی: Tilia) نام جنسی از درختهاست. این درخت از تیره پنیرکیان (Malvaceae) راسته پنیرکسانان (Malvales) است. در حدود ۳۰ گونه درخت در جنس نمدار وجود دارد. ابن درخت به صورت پراکنده در جنگلهای شمال ایران هم میروید، چوبی نرم، راست تار، و سبک دارد. قابل ورق شدن است، نقش و نگار مشخصی ندارد. به رنگ صورتی روشن یا کدر و بافت آن ریز است.
نویسنده: یولیان مودست
منبع: Turka Stelo- نوامبر ۲۰۱۸
برگردان از اسپرانتو: ا. فکـری