فرهنگسرای اسپرانتو در ایران

رقصنده با کوسه‌ها

همه چیز در یک روز پاییزی شروع شد. آسمان شهر رم باعظمت، صاف و آبی بود. هیچ‌وقت چنین آسمانی ندیده بودم. در میدان «اسپانیا» محو تماشای آسمان بودم. انگار مرا به سوی خود ‌می‌کشید یا بهتر بگویم آرام در حال پرواز به آن بالا بودم. همیشه اعتقاد داشتم که پس از مرگ، روح همین‌طور بدن را ترک و به آسمان سفر می‌کند.
ظاهراً مدت زیادی در میدان «اسپانیا» محو تماشای آسمان بودم. بالاخره باید کاری پیدا می‌کردم. اصلاً به همین خاطر به ایتالیا آمدم. چند روز بود در خیابان‌ها پرسه می‌زدم و با تعجب آدم‌ها را از نظر می‌گذراندم. کم‌کم داشت حوصله‌ام سرمی‌رفت، چون به بیکاری عادت نداشتم.
گاه راه می‌رفتم و گاه می‌ایستادم، تا آن‌که به یک پارک رسیدم. مرد و زن و بچه به آرامی در پارک قدم می‌زدند. با هم صحبت می‌کردند و می‌خندیدند. ایتالیایی‌ها مردم شادی هستند. این خصلت آنها را دوست داشتم. سیرک بزرگی نزدیک پارک چادر زده بود. جمعیت زیادی برای تماشای سیرک جمع شده بودند. به خودم گفتم حتماً اینجا کاری برای من پیدا می‌شود. از ورودی پشتی وارد سیرک شدم. به یک جوان ظاهراً صربستانی برخوردم. به او گفتم برای کار آمده‌ام.
جوان گفت: فکر کنم اینجا بتوانی مشغول شوی.
سیرک از صربستان به اینجا آمده بود. جوان مرا به یک مرد سبیلوی هیکلی معرفی کرد و گفت این آقا دنبال کار می‌گردد. مرد سبیلوی هیکلی سریع گفت: اگر بخواهی می‌توانی از حالا مشغول شوی.
– چه کاری باید انجام دهم؟
– رقص با کوسه‌ها.
– رقص با کوسه‌ها؟!
مرد قدبلند دوباره گفت: بله، رقص با کوسه‌ها. برنامه سیرک من شهرت جهانی دارد. در میدان سوارکاری سیرک، یک آکواریوم شیشه‌ای ‌خیلی بزرگی می‌گذاریم که دو کوسه سفید و خیلی خطرناک در آن شنا می‌کنند. تو درون یک محفظه بزرگ شیشه‌ای می‌روی و با آنها همراه می‌شوی. این را هم بگویم که باید مواظب باشی. اسم برنامه من «رقصنده با کوسه‌ها» است. برنامه فوق‌العاده معروفی است و از همه جای دنیا تماشاچی می‌آید. البته که همه‌جا مردم تشنه ثروت و شهرتند! کسی که حاضر شود با کوسه‌ها برقصد پول خوبی گیرش می‌آید. کسی که جان سالم به در ببرد، البته وضعش از این رو به آن رو می‌شود.
زود پرسیدم: تا حالا کسی هم به ثروت رسیده؟!
از میان سبیل‌هایش آهسته گفت: بله. حالا بگو این کار را می‌خواهی یا نه، چون به‌زودی نمایش ما شروع می‌شود.
گفتم: بله، می‌خواهم، چون به پولش احتیاج دارم!
همراه او وارد سیرک شدم.
اولین نمایش عالی بود. یک محفظه شیشه‌ای خیلی بزرگ آوردند. در آن دو کوسه سفید، آرام شنا می‌کردند. در سیرک جای خالی پیدا نمی‌شد. تا به حال این‌ همه تماشاچی ندیده بودم. چند هزار نفر برای تماشای برنامه «رقصنده با کوسه‌ها» آمده بودند.
ناگهان مارشی با صدای خیلی بلند پخش شد. از ترس مثل بید می‌لرزیدم، انگار که تب داشته باشم. صدای مارش بلند و بلندتر شد و هیجان شروع نمایش را بیشتر کرد. میان رفتن روی صحنه و در پیش گرفتن راه خروج مردد بودم. صدای مارش متوقف و نفس‌ها در سینه حبس شد. همه منتظر ورود من به روی صحنه بودند. پا به صحنه گذاشتم. چشم‌ها به من دوخته شده بود. شجاع‌ترین یا شاید هم کله‌خراب‌ترین مرد دنیا پا به صحنه گذاشت.
در حالی که سعی می‌کردم خودم را خونسرد نشان دهم، قدم پیش می‌گذاشتم، اما زانوهایم می‌لرزید. از پله‌ها بالا رفتم و گفتم هرچه بادا باد. موقعی که خودم را داخل محفظه شیشه‌ای بزرگ انداختم دیگر راه فراری نبود.
کوسه‌ها با هیبت شروع به نزدیک شدن به من کردند. با دقت حرکات آنها را زیر نظر گرفتم. به خود گفتم: «من آدمم و آنها کوسه. ما از آنها باهوش‌تر و بی‌رحم‌تریم. کوسه‌ها فقط به آرواره و دندان‌های تیزشان غره‌اند. ولی آدم‌ها برای از بین بردن دشمنان‌شان هزار و یک راه دارند. پس من نباید از آنها بترسم».
یکی از کوسه‌ها به‌سرعت به من نزدیک شد، اما با عکس‌‌العمل برق‌آسای من روبه‌رو شد. کوسه دیگر که مترصد فرصت بود از پشت حمله کرد، اما با چرخش من از بغلم رد شد. کوسه‌ها از من فاصله گرفتند، اما دست از حمله برنداشتند. مطمئن بودم دوباره حمله می‌کنند. آماده رویارویی بودم. این بار مثل اژدر مرا نشانه گرفتند. حالا باید خیلی سریع عمل می‌کردم. اگر از اولی می‌گریختم، طعمه دومی می‌شدم. به همین خاطر با دقت حرکات‌شان را زیر نظر داشتم. وقتی از طرفین نزدیک می‌شدند، خودم را به کف محفظه شیشه‌ای می‌رساندم و آنها از بالاسرم رد می‌شدند. بازی خشن و خشن‌تر شد. کوسه‌ها خیلی عصبانی بودند. ظاهراً صاحب سبیلویشان کل هفته به آنها غذا نداده بود و حالا من شامی بودم که دنبالش می‌گشتند. به هر حال چند بار خیلی خوب از چنگ‌شان گریختم و آسیبی به من نرسید.
برنامه، همه تماشاچیان را در جای خود میخکوب و مبهوت کرده بود. آنها فکر می‌کردند طعمه کوسه‌ها می‌شوم، محفظه شیشه‌ای رنگین شده و جسم تکه‌پاره‌ام کف آکواریوم می‌افتد. اما کار به آنجا نکشید.
نمی‌دانم چند دقیقه مشغول رقص با کوسه‌ها بودم، اما خیلی غیرمنتظره دریچه‌ای باز شد و کوسه‌ها بیرون رفتند. از محفظه شیشه‌ای بیرون آمدم. جمعیت دست می‌زدند و هورا می‌کشیدند. صدای مارش قطع شد. مجری برنامه فریاد می‌زد:
– تشویق کنید، شجاع‌ترین مرد جهان را تشویق کنید. رقصنده با کوسه‌ها را تشویق کنید!
شب، صاحب کوسه‌ها به قدری به من پول داد که تا به حال در تمام عمرم ندیده بودم. اگر طلا داشت حتماً سرتاپای مرا طلا می‌گرفت.
از آن به بعد سیرک همیشه پر از تماشاچی بود و من با کوسه‌های سفید رقص مرگ داشتم. صاحب کوسه‌ها از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید و همیشه پول خوبی به من می‌داد. هرچند نمی‌دانست و شاید هیچ‌وقت هم نداند که من این کار را برای پول نمی‌کنم. بازی با آنها برای من لذت زیادی داشت. همیشه، وقتی درون محفظه شیشه‌ای می‌رفتم، آدم دیگری می‌شدم و حس می‌کردم که دارم زندگی می‌کنم. آنها به من انرژی و انگیزه می‌دادند. جلوی آنها خودم را قدرتمند و قوی احساس می‌کردم و موقع رقص با کوسه‌ها کسی خوشحال‌تر از من نبود.
شاید با خودتان بگویید من ماجراجو هستم. نه. هیچ‌وقت ماجراجو نبودم. همیشه کارهای معمولی انجام ‌دادم. من کارگر ساختمانی،‌ قفل‌ساز و راننده بودم. برای کار به ایتالیا آمدم و فکر نمی‌کردم که رقصنده با کوسه‌ها شوم. اما در این کار خودم را پیدا کردم. خوشبختی یعنی پیدا کردن کاری که آدم به آن علاقه داشته باشد. به نظر من، زندگی هم مثل رقص با کوسه‌ها و نهراسیدن از مواجهه و جدال با ناملایمات و سختی‌هاست.

گئورگی میهالکوف
برگردان از اسپرانتو: ا. فکـری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 × 2 =