فرهنگسرای اسپرانتو در ایران

بهانه‌ای برای زندگی

در شهر همه از دراگوایل دوری می‌جستند، با او حرف نمی‌زدند و موقعی که برحسب اتفاق در خیابان می‌دیدندش از او روی برمی‌گرداندند. این موضوع بسیار آزارش می‌داد، اما درک می‌کرد که مردم حق دارند. از آنها دلگیر نمی‌شد و سرزنش‌شان نمی‌کرد. او هم خودش را از مردم مخفی می‌کرد. به‌ندرت از خانه خارج می‌شد و جاهایی که ممکن بود با آشنایی روبه‌رو شود نمی‌رفت. نه برای خرید از خانه بیرون می‌آمد و نه وارد فروشگاهی می‌شد. خریدها را همسر و دخترش انجام می‌دادند. ساعت‌ها در بالکن خانه تنها می‌نشست و به خیابانی که از سروصدای مردم و ماشین‌ها پر بود می‌نگریست. به آمد و رفت ماشین‌ها نگاه می‌کرد و در فکر فرومی‌رفت: تصادف همیشه سریع، ناگهانی و غیرمنتظره اتفاق می‌افتد و در چشم‌برهم‌زدنی زندگی آدم را تباه می‌کند.
دراگوایل قبلاً حتی تصورش را هم نمی‌کرد که یک روز برایش تصادفی به وجود آید، اما گاه سرنوشت چهره‌ خشن و بی‌رحمی از خود نشان می‌دهد و ناگهان همه چیز آدم را می‌گیرد: خوشنامی، احترام دیگران، کار، دوستان و خویشاوندان.
دراگوایل چند سال پیش مدیر یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های شهر، شرکت دوزندگی ظریف، بود. شرکتی که لباس‌های صادراتی تولید می‌کرد و بیشتر کارگرانش زن بودند. شرکت روز به روز توسعه می‌یافت. لباس‌ها از کیفیت فوق‌العاده خوبی برخوردار بود و فروش بالایی داشت. دراگوایل، مدیر شرکت، مرتب قراردادهای جدیدی امضا و دوزندگان زن بیشتری استخدام می‌کرد. در شهر همه به او احترام می‌گذاشتند، چون خیلی به فکر کارگرانش بود. با مساعدت او یک مهدکودک هم در شرکت دایر شد. از آنجا که همه کارشان را خوب انجام می‌دادند اغلب دستور می‌داد به کارگران زن کارانه تعلق گیرد. اما مثلی هست که می‌گوید خوبی زیادی،‌ خوب نیست.
در یک شامگاه زمستانی، وقتی دراگوایل در حال رانندگی با اتومبیل شخصی خود بود تصادف شدیدی به وجود آورد. لغزندگی جاده به علت یخبندان کنترل را از دست دراگوایل خارج کرد و سبب تصادف با خودروی مقابل شد. سرنشینان آن که یک زوج جوان بودند در دم جان‌شان را از دست دادند. فوت‌شدگان کارسو و اسلاونا بودند. اسلاونا در شرکت ظریف مشغول به کار بود و این حادثه تلخ دراگوایل را نابود کرد. ضربه روحی شدیدی دید. اصلاً نمی‌توانست بفهمد این حادثه ناگوار چطور رخ‌داد.
اسلاونا یکی از زیباترین کارگران زن شرکت با چشم‌های آبی همچون دریاچه‌ای صاف و زلال، موهایی پرپشت و اندامی موزون و متناسب بود. او فقط ۲۲ سال داشت. اسلاونا و کراسو پسر کوچکی به نام یونکو داشتند که البته با این حادثه یتیم شد.
پیش از دادگاه، دراگوایل به تقصیر خود اعتراف کرد. او به تحمل چند سال زندان محکوم شد. بعد از آزادی، او کلاً آدم دیگری شد. کار خود را از دست داده بود. مجبور بود روزهای کشدار و آزاردهنده‌ای را در خانه بگذراند. به‌ندرت از خانه خارج می‌شد و خود را از مردم مخفی می‌کرد. با خود می‌‌گفت: «این زندگی دیگر برایم بی‌معنی است. کاش من جای آنها از دنیا می‌رفتم».
همسرش سعی می‌کرد به او دلداری دهد، اما فایده نداشت. دراگوایل روز به روز کم‌حرف‌تر و افسرده‌تر می‌شد.
یک روز اما همه چیز عوض شد. مردم دوباره به او در خیابان سلام می‌کردند و با او حرف می‌زدند. دیگر کسی از او روی برنمی‌گرداند. یک روز نادیا، یکی از دوزندگان شرکت ظریف، از خانم همسایه دراگوایل پرسید:
– من بیشتر وقت‌ها دراگوایل را در خیابان می‌بینم. اتفاقی افتاده است؟ دیگر مثل سابق افسرده به نظر نمی‌آید. بالاخره توانست آن حادثه تلخ را فراموش کند؟
خانم همسایه گفت: فکر نمی‌کنم دراگوایل توانسته باشد آن حادثه ناگوار و تلخ را از خاطر ببرد، اما او و همسرش پسر کارسو و اسلاونا، یونکو، را به فرزندی قبول کردند. از آن موقع او کاملاً آدم دیگری شده است. حالا او برای ادامه زندگی دلیل دارد.

 

داستان‌های کوتاه ادبی

برگردان از زبان بین‌المللی اسپرانتو: ا. فکـری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه × 1 =