کارینا چند ماه پیش به این خانه آمد. محله جدید را که آرام، ساکت و نزدیک مرکز شهر بود دوست داشت. خیابانها کمعرض و در دو طرفشان آپارتمانهای چهارطبقهای واقع بود.
جلوی خانه باغچه کوچکی قرار داشت که یک نفر هم به آن رسیدگی میکرد: به گلها آب میداد، علفهایش را جمع و هر از گاهی خاک آن را زیر و رو میکرد. شنیده بود عمه نینا این کارها را انجام میدهد، اما خودش شخصاً او را نمیشناخت.
کارینا در طبقه دوم مینشست؛ یک خانه دوخوابه و بالکنهایی رو به منظره همیشه تماشایی کوهستان؛ تابستانها سبز و خرم و زمستانها سپیدپوش. خانه او معمولاً آرام و ساکت بود، چون زیاد موسیقی گوش نمیداد و فقط شبها برای اخبار یا تماشای فیلم، تلویزیون را روشن میکرد.
کارینا دلش میخواست در این شهر بزرگ با یک پسر خوب آشنا شود. شاید هم یکی از دلایلی که به اینجا آمد همین بود. در شهری که در آن متولد و بزرگ شد، نیمه گمشده خود را پیدا نکرد. از سی سالگی تصمیم به ازدواج و تشکیل خانواده داشت. کارشناس امور مالی یک شرکت بزرگ بود، حقوق خوبی میگرفت و تنها آرزویش پیدا کردن یک همسر خوب بود.
چند بار جلوی در آپارتمانش مرد جوانی را دید که خیلی او را تحت تأثیر قرار داد: متین، قدبلند و چشم و مو مشکی. کارینا نمیدانست او کیست و نامش چیست، ولی همیشه با سلام گرم و مهربانانهاش روبهرو میشد. پسر عاقل و مؤدبی به نظر میرسید. یکبار هم مؤدبانه از کارینا پرسید: شما طبقه دوم تشریف دارید؟
کارینا با خجالت جواب داد: بله.
– مادر من واحد طبقه بالای شما مینشیند. اسم من آتاناس است…
و دستش را به طرف کارینا جلو آورد.
کارینا هم که از خجالت کمی سرخ شده بود خودش را معرفی کرد.
کارینا با خودش گفت: البته که او پسر عمه نیناست. بعد از این ملاقات منتظر دیدن مجدد آتاناس بود، اما روزها گذشت و هیچ خبری از او نشد. با خود میگفت حتماً در محله دیگری زندگی میکند و فقط گاهی برای سرزدن به مادرش به اینجا میآید.
به هر حال امیدوار بود این بار آتاناس به قهوه دعوتش کند یا با او قرار بگذارد.
یک شب، ساعت ۸، دقیقاً وقتی کارینا به اخبار تلویزیون نگاه میکرد، از خانه عمه نینا، مادر آتاناس، صدای ناله و فریاد شنید:
– کمک! کمک کنید!
نالههای ملتمسانه و دلخراش عمه نینا، کارینا را نگران کرد. مشکلی برای عمه نینا پیش آمده بود. شاید دزد وارد خانهاش شده. پیرزن تنها زندگی میکرد و شاید کسی به زور وارد شده باشد. شاید هم زمین افتاده و نمیتواند بلند شود. ممکن است دست و پایش آسیب دیده باشد.
کارینا دودل بود چه کار کند، با پلیس تماس بگیرد یا با اورژانس. تصمیم گرفت بالا برود و از نزدیک ببیند که موضوع چیست. پلهها را دوتا یکی کرد. در خانه عمه نینا بسته بود. نالههای پیرزن حالا ضعیف و کمجان شده بود.
از خانه همسایه عمه نینا خانمی بیرون آمد که کارینا او را نمیشناخت.
خانم همسایه پرسید: اتفاقی برای عمه نینا افتاده است؟ نکند افتاده و نمیتواند بلند شود.
کارینا گفت: الآن با اورژانس تماس میگیرم، اما در بسته است.
– من شماره پسرش، آتاناس را دارم. الآن به او اطلاع میدهم.
خانم همسایه شماره آتاناس را گرفت: آتاناس، سریع خودت را به اینجا برسان. ظاهراً مادرت آسیب دیده و کمک میخواهد، اما در آپارتمان بسته است. سریع خودت را برسان.
آتاناس چیزی به خانم همسایه گفت و تلفن را قطع کرد. خانم همسایه از شدت عصبانیت گوشهایش قرمز شد.
کارینا پرسید: آتاناس چه گفت؟
– چه گفت! باورم نمیشود. آشغال گفت به من مربوط نیست. به دخترش بگو و مزاحم من نشو.
کارینا با تعجب گفت: آخر چطور ممکن است!
– خوب، چند ماه پیش عمه نینا این خانه را به دخترش که با چند بچه قد و نیمقد سقفی بالای سر خود ندارد بخشید. به همین خاطر آتاناس دل خوشی از مادرش ندارد.
یک ماه بعد کارینا جلوی در آپارتمانش با آتاناس روبهرو شد. آتاناس لبخند زد، خیلی گرم و محبتآمیز سلام کرد و نزدیک شد، اما کارینا به او محل نگذاشت، به خانه رفت و در را پشت سرش بست.
برگردان از اسپرانتو: ا. فـکری