فرهنگسرای اسپرانتو در ایران

خدا را شکر

ادموند گریملی اِوانس 

ترجمه به فارسی: بهار مرادی

♦ ماریا از پله ها بالا رفت، به سمت بخش بیماران سرطانی. جایی که پله ها به سمت چپ می‌چرخید، از فرط خستگی لحظه‌ای ایستاد. ده ساعتی بود که روی پاهایش ایستاده بود، از همان وقت که در تاریکی هوا برای دوشیدن گاوها بیدار شده بود. آدم‌های دیگر، که ترکیبی بودند از کارکنانی با روپوش‌های سفید و ملاقات‌کنندگانی با پالتوهای زمستانی، به‌سختی از کنار او رد می‌شدند. ظاهر ماریا با آن لباس‌های قدیمی و روسری باید کمی جلب توجه می‌کرد، ولی به‌نظر می‌رسید هیچ‌کدام از عابرینی که با عجله از کنار او در حال عبور بودند، توجهی به او نمی‌کردند.
ماریا، نزدیک ورودیِ سالن بزرگ ایستاد. بالاخره یکی از پرستاران متوجه او شد و از او پرسید که چه می‌خواهد.
– می‌خواهم شوهرم، یوهانو مایر، را ببینم.
پرستار، که خانمی جوان و شبیه مدیترانه‌ای‌ها بود، ظاهراً گویش روستایی او را نفهمید، ولی یکی از همکارانش با تعداد زیادی کاغذ به سمت آن‌ها دوید و در حالی‌که به‌سرعت مشغول ورق زدن آن‌ها بود، پرسید:
– مایر با y؟
– بله
– یک لحظه …
پرستار دوباره به‌سرعت دور شد و زمانی‌که برگشت، گفت:
– او دیگر پیش ما نیست.
ماریا احساس کرد قلبش یخ زده است. احتمالاً پرستار فکر او را حدس زد، چرا که فوراً اضافه کرد:
– او را به اتاق ۳۰۴۱ منتقل کردند.
– چرا او را منتقل کردند؟
– نمی‌دانم. حدس می‌زنم که او دیگر به مراقبت‌های ویژه نیاز ندارد.
ماریا در حالی که به راهرو برمی‌گشت با خود زمزمه کرد: خدا را شکر!
او در حالی که چندین طبقه را پایین می‌رفت با خودش مدام تکرار می‌کرد: خدا را شکر!
او هر شب دعا می‌کرد که شوهرش بهبود پیدا کند. پزشکان به او گفته بودند که وضعیت او وخیم است ولی آن‌ها نگفته بودند که دیگر امیدی نیست. شاید دعاهای او شنیده شده بودند. شاید به‌زودی شوهرش بتواند به خانه برگردد و حتی قادر باشد در کارهای مزرعه به او کمک کند. چند هفته‌ی گذشته بر او خیلی سخت گذشته بود. خدا را شکر که حالا بچه‌ها بزرگ‌تر شده‌اند. به‌زودی پترو، کوچک‌ترین آن‌ها، مستقل خواهد شد و خواهد توانست خانه‌ی پدری را ترک کند.
اتاق ۳۰۴۱، کاملاً با سالنی که او قبلاً به آن رفته بود فرق داشت. به‌نظر می‌رسید همه چیز در این‌جا قدیمی‌تر، تاریک‌تر و کم‌تر نظافت شده بود، ولی تفاوت اصلی سکوت نسبی و نبود افراد دیگر بود.
پرستاری در دفتری کوچک با دربی باز نشسته بود و در حال نوشتن چیزی بود ولی ماریا مجبور نبود بپرسد که یوهانو کجاست چون حالا می‌توانست او را که روی تختی در گوشه‌ی اتاق بود و از ورودی اتاق می‌شد او را دید، ببیند. با این حال اگر صورت یوهانو به سمت او نچرخیده بود، نمی‌توانست او را بشناسد، چون بسیار تغییر کرده بود.
ماریا به سمت تخت او گام برداشت و به بدن لاغر شوهرش که تقریباً مثل اسکلت شده بود نگاه کرد، سرش را کمی به سمت ماریا چرخاند تا او را ببیند ولی هیچ احساسی در چهره‌ی یوهانو قابل‌مشاهده نبود. ماریا پرسید:
– لباس‌هایت کجاست؟ چرا خودت را نپوشانده‌ای؟
یوهانو لب‌هایش را حرکت کوچکی داد ولی چیزی قابل شنیدن نبود.
در حالی که ماریا مستأصل به اطراف نگاه می‌کرد، پرستار وارد شد، ماریا پرسید:
– چرا او هیچ ملحفه‌ای ندارد؟
پرستار شانه‌هایش را کمی بالا انداخت.
– پزشک‌ها کجا هستند؟
– آیا پزشک قبلاً با شما صحبت نکرده است؟
– بله، ولی هفته‌ی پیش که من آمدم، سرش خیلی شلوغ بود.
پرستار گفت:
-ببینم آیا می‌توانم کسی را بیاورم.
و به گوشه‌ی خودش رفت تا تلفن کند.
ماریا زیر لب گفت:
– یوهانو؟
یوهانو حرفی نزد ولی به‌نظر ماریا چشم‌هایش کمی ‌درخشیدند.
– همه چیز خوب پیش می‌رود. می‌خواهم بگویم که دارم بر اوضاع مسلط می‌شوم. پترو در نگهداری مرغ‌ها کمک می‌کند و من هر روز شیر گاوها را می‌دوشم و سر وقت به آنها غذا می‌دهم. آن گاو قهوه‌ای دوساله نجات پیدا کرد ولی دامپزشک درباره‌ی گاو دیگر ‌گفت …
حالا پزشک وارد اتاق شده بود و در گوشه‌ای با پرستار مشغول پچ پچ کردن بود.
ماریا دستش را دراز کرد و دست شوهرش را لمس کرد. با خودش فکر می‌کرد: آیا برای این‌که زودتر از این پیشش  نیامده بود، باید از او عذرخواهی کند، ولی می‌دانست که لازم نیست چون یوهانو حالا دلیل آن‌را می‌فهمد، تا این شهر بزرگ راهی طولانی است و کارهای واجب زیادی برای انجام‌دادن در مزرعه وجود دارد.
سرفه ای کوچک او را متوجه ساخت که اکنون پزشک در کنار او ایستاده است.
– خانم مایر؟…. من امیدوارم بودم زودتر از این با شما صحبت کنم …
– من نمی‌توانم به جز شنبه‌ها، که پسرم به مدرسه نمی‌رود، به اینجا بیایم.
– وضعیت شوهر شما حالا خیلی وخیم است…
– چرا او ملحفه ندارد؟
– اگر بخواهید می‌توانیم برای او ملحفه پیدا کنیم، ولی متأسفانه کمک زیادی به او نخواهد کرد…
– شرم‌آور است که او را این‌طور برهنه روی تخت رها کنید.
پزشک رو به پرستار کرد و گفت:
– آیا می‌توانید…؟
پرستار گفت: ملحفه‌ای می‌آورم و با عجله رفت.
– خانم مایر، اگر می‌خواهید این‌جا کنار او بمانید، می‌توانید. ما او را به این‌جا آوردیم چون این اتاق آرام‌تر است و به احتمال زیاد فقط تا چند ساعت دیگر … مطمئناً او دوست دارد که …
– او دوست دارد، که ملحفه داشته باشد. شرم‌آور است که او را این‌طور برهنه روی تخت رها کنید. ممکن است از سرماخوردگی بمیرد.
ماریا از این که پزشک و پرستار، آن‌ها را ترک کردند، خوشحال بود. او نمی‌خواست در حضور آن‌ها با یوهانو صحبت کند چون نمی‌توانست پاسخ‌های او را بشنود. حالا ماریا به او لبخند می‌زد و به‌نظر می‌رسید که او با چشم‌هایش از ماریا سپاس‌گزاری می‌کند. یوهانو چشم‌های بسیار زیبایی داشت. بله، البته در طول این چهل سال، که ماریا او را می‌شناخت بسیار تغییر کرده بود، ولی چشم‌هایش هنوز همان‌هائی بودند که ماریا برای نخستین بار آن‌ها را در جشن سالانه دیده بود، در نخستین جشن سالانه‌ی پس از جنگ. او به‌خاطر داشت، انگار همین دیروز بود، چطور شاه‌بلوط می‌خوردند و دست در دست هم قدم می‌زدند. او حتی بوی شاه‌بلوط‌ها را الآن احساس می‌کرد، و به‌نظر می‌رسید که هنوز موسیقی آن جشن در گوش‌های او طنین می‌افکند.
– یوهانو؟ همه چیز درست خواهد شد. پترو در نگه‌داری مرغ‌ها کمک می‌کند. بر سختی‌ها چیره می‌شویم. تو میدانی، که من بزودی باید بروم. من باید به گاوها غذا بدهم. حال قهوه‌ایه خوب شده است.
او نمی‌دانست چطور با یوهانو وداع کند. نه گفتن “به امید دیدار” و نه گفتن ” خداحافظ” هیچ‌کدام به‌نظر خوب نمی‌رسید. در عوضِ این‌ها، او چیزی را به او گفت که مدت‌ها به زبان نیاورده بود، فقط به این دلیل که نزد آن‌ها نیازی به گفتن آن وجود نداشت. چون یوهانو آن‌را به‌خوبی می‌دانست.
– یوهانو، من عاشقت هستم.
لب‌های یوهانو تکان کوچکی خورد. ماریا خودش را به جلو خم کرد. هیچ صدایی شنیده نشد، اما ماریا می‌فهمید که او چه می‌گوید.
ماریا درحالی که از پله ها بالا می‌رفت، احساس خستگی مفرطی کرد. خستگی جسمانی معمولی را او هرروز تجربه می‌کرد، ولی این خستگی فرق داشت، این‌گونه خستگی را فقط چند بار در زندگی‌اش احساس کرده بود.
ماریا در حالی که در اتوبوس نشسته بود و به‌سمت خانه در حرکت بود، از خودش می‌پرسید که آیا کار بدی انجام داده است. در حالی‌که داشت به عمر پنجاه و پنج ساله‌ی خود فکر می‌کرد، چیزهای زیادی برای این‌که حالا باید بابت‌شان شرمسار باشد، پیدا نکرد. او هیچ کار فوق‌العاده‌ای در زندگی‌اش انجام نداده بود ولی همیشه وظایف خود را انجام داده بود، تقریباً همیشه. به‌علتی ماریا شروع به فکر کردن درباره‌ی تعطیلات خودش با یوهانو کرد. البته آنها فقط یک بار به تعطیلات رفتند، چرا که بلافاصله بعد از ماه‌عسل‌شان، صاحب مزرعه کوچک‌شان شدند. بعضی از مزرعه‌داران ثروتمند برای خود مستخدمینی داشتند، بنابراین هر تابستان به تعطیلات می‌رفتند، چیزی که برای ماریا و یوهانو ممکن نبود. آن‌ها امیدوار بودند که پس از شصت‌سالگی‌شان بتوانند چنین کاری بکنند. آنها درمورد فراغت بازنشستگی نیز خیال پردازی می‌کردند. اما حالا فروشگاه‌های بزرگ آمده بودند و چنان قیمت‌ها را بالا بردند که ایشان ‌به‌سختی می‌توانستند حتی از عهده‌ی مخارج خانواده‌ی درحال رشد خود هم برآیند. ولی ماریا شکایتی نمی‌کند، او حق ندارد که شکایتی داشته باشد. ‌ او هفت بچه به‌دنیا آورده بود و همه آنها سالم بودند، خدا را شکر. او همیشه کار می‌کرد. هیچوقت شکایتی نمی‌کرد. ولی ، با این وجود، حالا از ته دل می‌خواست استراحت کند بالاخره. شاید به‌زودی، وقتی که تحصیل پترو تمام شود. اگر پترو کاری پیدا کند و بتواند از خودش مراقبت کند، آن‌وقت ماریا دیگر وظیفه‌ای نخواهد داشت. شاید در آن‌وقت.
ماریا پس از غذا دادن به گاوها و انجام دادن کارهای دیگر خارج از خانه، بیشتر وقتش را در آشپزخانه مشغول کار بود. در تمام طول شام‌گاه، تلفنی را که در گوشه‌ی خانه بود، زیر نظر داشت. هنگامی که بالاخره تلفن به صدا درآمد، وقتی بود که او در حال تمیز کردن قفسه‌ها و مرتب کردن همه‌ی چیزها برای شب بود، با این حال از شنیدن زنگ تلفن شگفت‌زده شد. می‌توانست هرکسی باشد، ولی تلفن او بندرت زنگ می‌خورد. او از آنچه که می‌خواست به او اعلام شود آگاه بود، ولی باید آن کلمات را می‌شنید تا مطمئن شود. او نمی‌خواست آن کلمات را بشنود، اما می‌دانست که لازم است تا بشنود.
آن شب او برای روح یوهانو دعا خواهد خواند، و احتمالاً، حق دارد بخواهد که پس از مدتی نه چندان طولانی، بتواند به دنبال او برود.

***

Dank’ al Dio
Originala novelo de Edmund Grimley Evans
Tradukinto: Bahar Moradi

Maria paŝis supren laŭ la ŝtuparo, direkte al la fako por kanceropacientoj. Laca, ŝi haltis dum momento, kie la ŝtuparo turniĝis maldekstren. De dek horoj ŝi estis sur la piedoj, de kiam ŝi ellitiĝis en la mallumo por melki la bovinojn. Aliaj homoj, miksaĵo el dungitoj en blankaj kiteloj kaj vizitantoj en vintraj manteloj, preterpuŝiĝis. Kun siaj malnovaj vestoj kaj kaptuko, Maria estis iom rimarkinda figuro en la urbego, sed neniu el la preterhastantoj ŝajnis rimarki ŝin.
Ĉe la enirejo de la granda halo Maria hezitis. Fine unu el la flegistinoj rimarkis ŝin kaj demandis, kion ŝi volas.
— Mi volas vidi mian edzon, Johanon Mayer, — ŝi diris.

La flegistino, mediteraneaspekta junulino, ŝajne ne komprenis ŝian kamparan dialekton, sed unu el ŝiaj kolegoj alkuris kun aro da paperoj, tra kiuj ŝi rapide foliumis.
— Ĉu Mayer kun “y”? — ŝi demandis.
— Jes.
— Momenton.
La flegistino forhastis denove. Kiam ŝi revenis, ŝi diris:
— Li ne plu estas ĉe ni.
Maria eksentis glacion en la koro. Eble la flegistino divenis ŝian penson, ĉar ŝi rapide aldonis:
— Oni movis lin al ĉambro 3041.
— Kial oni movis lin?
— Mi ne scias. Mi supozas, ke li ne plu bezonas intensan flegadon.
— Dank’ al Dio, — Maria flustris al si, dum ŝi reiris laŭ la koridoro.
— Dank’ al Dio, — ŝi ripetadis al si, dum ŝi grimpis denove suben laŭ la ŝtuparo tra pluraj etaĝoj.
Ŝi preĝis ĉiunokte, ke ŝia edzo resaniĝu. La kuracistoj diris, ke lia kazo estas serioza, sed ili ne diris, ke estas senespere. Eble ŝiaj preĝoj estis aŭditaj. Eble li eĉ povos reveni hejmen baldaŭ. Eĉ helpi ŝin en la bieno. La pasintaj kelkaj semajnoj estis ja tre malfacilaj por ŝi. Dank’ al Dio, ke la infanoj estas jam pli grandaj. Baldaŭ ankaŭ Petro, la plej juna, estos memstara kaj povos forlasi la gepatran hejmon.
Ĉambro 3041 estis tute alia ol la halo, kien ŝi iris antaŭe. Ĉio aspektis malpli moderne, malpli lume, malpli purigite, sed la ĉefa diferenco estis la relativa silento kaj manko de homoj.
Flegistino sidis en eta oficejo kun malfermita pordo, skribante ion, sed Maria ne devis demandi, kie estas Johano, ĉar ŝi jam povis vidi lin. Li kuŝis sur lito en la angulo, videbla de la enirejo. Tamen, se li ne havus la vizaĝon turnitan al ŝi, ŝi ne tuj rekonus lin, ĉar li multe ŝanĝiĝis.
Maria paŝis ĝis lia lito kaj rigardis la maldikan, preskaŭ skeletan korpon de sia edzo, kiu turnetis la kapon por rigardi ŝin, sed montris nenian esprimon sur la vizaĝo.
— Kie estas viaj vestoj? Kial oni ne kovris vin? — ŝi demandis.
Johano movetis la lipojn, sed nenio aŭdeblis.
Dum Maria ĉirkaŭrigardis senhelpe, la flegistino alvenis.
— Kial li ne havas littukojn? — demandis Maria.
La flegistino levetis la ŝultrojn.
— Kie estas la kuracistoj?
— Ĉu la kuracisto ne jam parolis kun vi?
— Jes, sed li estis tre okupita, kiam mi venis antaŭ unu semajno…
— Mi vidos, ĉu mi povas venigi iun, — diris la flegistino, kaj ŝi reiris al sia angulo por telefoni.
— Johano? — flustris Maria.
Li ne parolis, sed ŝajnis al ŝi, ke liaj okuloj briletis.
— Ĉio iras bone. Mi volas diri, mi elturniĝas. Petro helpas pri la kokinoj. Mi melkas kaj nutras la bovinojn akurate ĉiutage. La tutbruna dujara resaniĝis, sed la bestokuracisto diris pri la alia…
La kuracisto jam alvenis. En la angulo la flegistino kaj li flustris inter si.
Maria elmetis manon kaj tuŝis la manon de sia edzo. Ŝi pripensis, ĉu pardonpeti pro tio, ke ŝi ne venis pli frue, sed ŝi sciis, ke ne necesas. Li jam komprenas tion. Estas longa vojo ĝis la urbego, kaj estas multaj farendaĵoj en la bieno.
Tuseto atentigis ŝin, ke la kuracisto jam staris ĉe ŝia flanko.
— Sinjorino Mayer?… Mi esperis paroli kun vi pli frue…
— Mi ne povas veni krom sabate, kiam mia filo ne iras en la lernejon.
— La stato de via edzo estas nun tre serioza…
— Kial li ne havas littukojn?
— Ni povas trovi littukojn, se vi volas, sed tio ne multe helpos lin, bedaŭrinde…
— Estas hontinde lasi lin tiel nuda sur la lito!
La kuracisto turnis sin al la flegistino.
— Ĉu vi povas?..
— Mi alportos littukon, — ŝi diris, kaj ŝi forhastis.
— Sinjorino Mayer, se vi volas resti ĉe li ĉi tie, vi povas. Tial ni alportis lin ĉi tien, kie estas pli trankvile. Verŝajne daŭros ankoraŭ nur kelkaj horoj… Certe li ŝatus, se…
— Li ŝatus havi littukojn. Estas hontinde lasi lin tiel nuda sur la lito. Li povus morti pro malvarmumo.
Maria ĝojis, kiam la kuracisto kaj la flegistino forlasis ilin. Ŝi ne volis paroli al Johano, dum ili ĉeestis, ĉar ŝi ne povus aŭdi liajn respondojn. Nun ŝi ridetis al li, kaj liaj okuloj ŝajnis danki ŝin. Li havis tiel belajn okulojn. Ja li multe ŝanĝiĝis dum la kvardek jaroj, dum kiuj ŝi konis lin, sed tiuj okuloj restis tute samaj kiel en la tago, kiam ŝi unue ekvidis lin, dum tiu kermeso, la unua kermeso post la milito. Ŝi memoris, kvazaŭ estus hieraŭ, kiel ili manĝis kaŝtanojn kaj promenis man-en-mane. Eĉ la odoro de tiuj kaŝtanoj revenis al ŝi, kaj la kermesa muziko ŝajnis ankoraŭ soni en ŝiaj oreloj.
— Johano?
— Ĉio iros bone!
— Petro helpas pri la kokinoj.
— Ni elturniĝas.
— Vi scias, ke mi baldaŭ devos foriri…
— Mi devas nutri la bovinojn. La bruna resaniĝis.
Ŝi ne sciis, kiel adiaŭi lin. Nek “ĝis la revido” nek “adiaŭ” ŝajnis bona. Anstataŭe ŝi diris ion, kion ŝi de longa tempo ne diris, sed nur ĉar ne necesas ĉe ili. Ĉar li scias ja.
— Johano, mi amas vin.
Liaj lipoj moviĝis. Maria klinis sin antaŭen. Neniu sono aŭdiĝis, sed ŝi komprenis lin.
Grimpante supren laŭ la ŝtuparo, Maria sentis grandan lacecon. Kutiman korpan lacecon ŝi spertis ĉiutage, sed ĉi tio estis alia laceco, kian ŝi sentis nur kelkajn fojojn en la vivo.
Sidante en la buso, veturante hejmen, Maria demandis sin, ĉu ŝi faris ion malbonan. Trapensante siajn kvindek kvin jarojn, ŝi ne trovis multon, pri kio ŝi devus honti. Nenion tre eksterordinaran ŝi faris en la vivo, sed ŝi ĉiam faris siajn devojn, preskaŭ ĉiam. Ial ŝi ekpensis pri siaj ferioj kun Johano. Ili feriis ja nur unufoje, ĉar tuj post la mielmonato ili akiris sian etan bienon. Kelkaj riĉaj bienistoj havis dungitojn kaj feriis ĉiusomere, sed tio ne eblis por ili. Iam dum la sesdekaj jaroj ili esperis pri tio. Ili revis ankaŭ pri komforta emeritiĝo. Sed poste tiuj grandaj vendejoj tiel premegis la prezojn, ke ili apenaŭ povis eĉ nutri sian kreskantan familion. Sed ŝi ne plendas, ne rajtas plendi. Sep infanojn ŝi naskis, kaj ili ĉiuj estas sanaj, dank’ al Dio. Ĉiam ŝi laboris. Neniam ŝi plendis. Sed nun, tamen, ŝi tiom volus ripozi finfine. Eble baldaŭ, kiam Petro ne plu irados en la lernejon. Se li trovos laboron kaj povos prizorgi sin mem, tiam ŝi ne plu havos devojn. Eble tiam.
Nutrinte la bovinojn kaj farinte la aliajn eksterdomajn taskojn, ŝi laboris plejparte en la kuirejo. La tutan vesperon ŝi gvatis la aparaton en la angulo. Kiam fine ĝi eksonis, dum ŝi purigis la bretojn kaj aranĝis ĉion por la nokto, ŝi tamen sentis surprizon. Povus esti iu ajn, sed la telefono malofte eksonis ĉe ŝi. Ŝi jam sciis, kion oni anoncos al ŝi, sed ŝi devis aŭdi ĝin por esti certa. Ŝi ne volis aŭdi la vortojn, sed ŝi sciis, ke necesas.
Tiunokte ŝi preĝos por lia animo, kaj eble, se ŝi rajtas peti tion, ke ŝi povu sekvi lin post ne tro longa tempo.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هجده − 15 =