فرهنگسرای اسپرانتو در ایران

داستان اسپرانتو

پاییز بوداپست
پاییز بوداپست

پاییز بوداپست

گئورگی میهالکوف برگردان از اسپرانتو: ا. فکری *** اوا چیزی از جنگ نمی‌دانست. او بعد از آخرین جنگ جهانی، که برایش چیزی دور و غیرقابل درک بود، به دنیا آمد. ولی هیچ‌گاه چیزی را که شبیه جنگ بود و زخمی…

شکار قرقاول
شکار قرقاول

شکار قرقاول

گئورگی میهالکوفبرگردان از اسپرانتو: ا. فکـری محل پرورش قرقاول بیرون شهر در دره طلایی قرار داشت. کسی درست نمی‌دانست چرا اسم اینجا را دره طلایی گذاشته‌اند. بعضی می‌گفتند به خاطر این‌که زمانی در این شهر معدن طلا وجود داشت. عده‌ای…

زبان بی‌مصرف
زبان بی‌مصرف

زبان بی‌مصرف

نویسنده: یولیان مودست عمه دونا شب خوب نخوابید. مدام از خواب می‌پرید و بلند می‌شد. خواب‌های آشفته و عجیبی می‌دید که او را دچار ترس و اضطراب می‌کرد. پریشان و با گلوی خشک دوباره دراز می‌کشید و سعی می‌کرد بخوابد.…

قدرشناسی
قدرشناسی

قدرشناسی

 یولیان مودست لینا و همسرش، رادی، به پایتخت سفر کردند. یک روز تعطیل را در کنار دریا خوش‌گذراندند و حالا آفتاب‌سوخته و شاد و پرانرژی راه بازگشت را در پیش گرفتند. نزدیک شهر پلوودیک، لینا خواهش کرد راهشان را کج…

نورا
نورا

نورا

نویسنده: یولیان مودست روسن با خود گفت، نورا چیزیش شده. غمگین بود و کمی عجیب. در دنیای خود سیر می‌کرد. وقتی روسن چیزی می‌پرسید ملتفت نمی‌شد و باید دو سه بار آن را تکرار می‌کرد. از این‌که او را این‌گونه…

کتاب کامیلا و آدم‌های متفاوت
کتاب کامیلا و آدم‌های متفاوت

کتاب کامیلا و آدم‌های متفاوت

«کامیلا و آدم‌های متفاوت» عنوان کتابی از نویسنده لهستانی پشمیسواو پاول گژیبفسکی (Przemysław Paweł Grzybowski) می‌باشد که ترجمه فارسی آن توسط “ترجمه سرای اسپرانتو”   بر اساس نسخه ترجمه‌شده از لهستانی به اسپرانتو تنظیم گردیده است. نویسنده این اثر در پیشگفتار…

دنیای یک کودک
دنیای یک کودک

دنیای یک کودک

وقتی کودک خردسالی بودم و بالطبع بسیار ساده‌تر از این که امروز هستم، از اینکه در قرن بیستم و نه “در تاریخ” زندگی می‌کنم، بسیار سپاسگزار بودم. “در تاریخ” انسان‌ها احمق، وحشی و بدخو بودند، ولی اینک خوشبختانه همه‌ی حماقت‌ها، وحشیگری‌ها و بدی‌ها از دنیا رفته، و همه‌ی مسائل حل شده‌اند. انسان‌ها منطقی‌اند و اختلافات را بر اساس اصول اخلاقی حل می‌کنند. در تاریخ برده‌هایی وجود داشتند ولی خبث برده‌داری چنان بدیهی شد که…